ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٣ - براى كسى كه سؤالى مطرح نيست ، معرفتى مطرح نيست
متنوّع ترديد و احتمال و ظنّ كه پديدهء سؤال را ايجاب ميكنند ، يك جريان كاملا طبيعى است ، بلكه مى توان گفت : يقينهاى حاصله در جريان طولانى معرفت هر اندازه كه بيشتر از آن پلها و گردنهها عبور كنند ، نابتر و مستحكمتر خواهند بود . اين جريان مقتضى روياروئى مستمرّ انسانها با علامت سؤال است .
كسانى كه در طول حياتشان از اهمّيّت سؤال اطَّلاعى نداشته باشند و ندانند كه اصلا سؤال چيست ، بسيار اندكند . بلكه اگر اين حقيقت را در نظر بگيريم كه گاهى سؤال بدون اين كه رسما بوسيلهء لفظ يا كتابت يا اشاره و چيزهاى ديگر ابراز گردد ، بوسيلهء حركت و تكاپوى عملى صورت مى گيرد ، مى پذيريم كه هيچ فردى آگاه در اين دنيا بدون سؤال نمى تواند زندگى خود را تفسير نمايد . مثلا هنگامى كه يك معدن شناس بطرف كوهى مى رود كه ببيند آيا در آن كوه فلان معدن وجود دارد يا نه ، خواه لفظ يا ديگر وسائل سؤال را بزبان بياورد ، يا در سكوت محض حركت كند ، سؤال متعدّدى در مغز او « كه آيا در آن كوه معدنى وجود دارد يا نه » بوجود آمده است كه وى را به كوشش و تكاپو در راه تحقيق در بارهء آن كوه براه انداخته است . بنا بر اين مى توان گفت : سؤال از اين جهت بر دو قسم عمده تقسيم مى گردد : ١ - سؤال بارز ( نمودار شده بوسيلهء مناسب ) ٢ - سؤال غير بارز .
براى كسى كه سؤالى مطرح نيست ، معرفتى مطرح نيست .
اين جمله كه براى من سؤالى مطرح نيست ، اين جمله را در بر دارد كه براى من معرفتى مطرح نيست ، زيرا هيچ انسانى بجز گروه انبياى عظام و ائمّهء معصومين عليهم السّلام و آن دسته از اولياء اللَّه كه از نور عالى معرفت برخوردار شدهاند ، نمى تواند در هر موقعيّتى با هر واقعيّتى بطور مستقيم با روشنائى كامل روياروى قرار بگيرد . بنا بر اين ، براى من سؤالى مطرح نيست ، يا ناشى از اينست كه اصلا واقعيّتى شايستهء شناخت و معرفت براى من وجود ندارد و يا اين كه من علم مطلق به هستى بطور مطلق دارم و هيچ نقطه اى مشكوك و مبهم براى من وجود ندارد و هر دو پندار غلط كشف از اختلال مغزى گوينده ميكند . مجموعهء اين مسائل را با انگيزههاى ديگرى كه براى فرار از سؤال و تحصيل آرامش سطحى مى توان در نظر گرفت ، بقرار زير است :