ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٥٧ - در انسان جلوه هائى از صفات خدا وجود دارد ، لذا هر كه خود را شناخت پروردگارش را شناخت
همچنين خليفهء خدا ( انسان ) هر چيزى كه مى نويسد يا هر كارى كه ميكند ، اوّل خود ميكند بىوسايط و بىمادّه و بىدست افزار ، آن گاه صورت آن چيز بر اين وسايط گذر ميكند و به بيرون مى آيد و در عالم شهادت موجود مى شود ، مانند حدّادى و نجّارى و گلكارى و در جملهء حرفتها و صفتها . همچنين مى دان صورت اوّل وجود عقلى است و صورت دوم وجود حسّى است ، صورت اوّل وجود ذهنى است و صورت دوم وجود خارجى است . » [١] باين معنى كه خداوند لم يزل و لا يزال در تاريكى عدم نور وجود را برافروخته است ، بدون اين كه يك مادّهء سابقه اى بر آن نور وجود داشته باشد و بدون اين كه تاريكى عدم بآن نور وجود مبدّل گردد . همان طور نفس انسانى در تصوّرات و تصديقات و تجسيمات و تجريدات و اكتشافات و امثال اين فعّاليّتها و جريانات درونى ، دائما در حال انشاء و ابداع بىسابقهء وجود ميباشد . بعنوان مثال : وقتى كه شما براى اوّلين يا چندمين بار عدد مثلا ٢ را در ذهن خود بوجود مى آوريد ، درست توجّه كنيد كه اين عدد ٢ مسبوق به مادّه اى نيست كه پيش از در آمدن بصورت ٢ ، چيز ديگرى مثلا آب ، ماه ، اسب ، ميز ، كاغذ و غير ذلك بوده است . يعنى اين عدد ٢ كه شما فعلا در ذهن داريد تحوّل يافته از مفهوم انعكاسى آب يا ماه يا اسب يا ميز يا كاغذ كه پيش از اين در ذهن شما منعكس بوده است ، نمى باشد . پس عدد ٢ حقيقتى است انشائى و ابداعى كه نفس آنرا با توجّه به عوامل و انگيزههاى مربوطه در ذهن شما انشاء و ابداع كرده است .
اين انشاء يعنى ايجاد بىسابقهء وجود در تجريد اعداد و مفاهيم كلَّى و دريافت اصول اوّليّه مانند « اجتماع نقيضين محال است » و « كلّ بزرگتر از جزء است » و « اين ، همين است ، ( الف ، الف است ) » و بلكه در دريافت همهء قضاياى كلَّى كه در علوم و فلسفهها تكيه گاه مسائل مى باشند ، انشاء و ابداع با كمال وضوح قابل مشاهده است .
٦ - خداوند سبحان علم به ثابتها و متغيّرات دارد ، و بديهى است كه علم خداوندى به متغيّرات ، موجب تغيير و دگرگونى و كثرت علم خداوندى نمى گردد .
همان گونه علم انسانى هم در موقع تعلَّق به متغيّرات و با تعلَّق به دگرگونىها ، متغيّر و دگرگون نمى شود ، چنانكه با كثرت معلوماتى كه نفس آدمى براى خود مى اندوزد ، متكثّر نمى گردد .
[١] انسان كامل - عزيز الدّين نسفى ص ١٤٥ و ١٤٦ .