ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٣٣ - نوش بىنيش و قدرتى كه رو به ضعف نرود در اين دنيا وجود ندارد
< شعر > ز ان كه دل بر كند از بيرون شدن بسته شد راه رهيدن از بدن عنكبوت ار طبع عنقا داشتى از لعابى خيمه كى افراشتى گربه كرده چنگ خود اندر قفس نام چنگش درد و سرسام و مغص حصبه و قولنج و ماليخوليا سكته و سلّ و جذام و ماشرا گربه مرگست و مرض چنگال او مى زند بر مرغ و پر و بال او گوشه گوشه مى دود سوى دوا مرگ چون قاضى و رنجورى گوا < / شعر > خلاصه ، با اندك توجّهى مى توان اين قضيّهء كلَّى را بعنوان قانون زندگى پذيرفت كه - < شعر > نوش بىنيش نيابى هرگز هر كجا هست گلى ، خارى هست < / شعر > با نظر به مجموع حالات انسانى و ابعاد مثبت و منفى كه در اين موجود ديده مى شود ، بىاعتنائى و يا عدم احساس دردها و ناگواريهاى متنوّعى كه دست از گريبان هيچ انسانى برنمى دارند ، معلول عللى است كه ما در اينجا مهمّترين آنها را متذكَّر مى شويم : علَّت يكم ، دوام درد و ناگوارى است . چنانكه دوام لذّت و خوشى موجب بىاعتنائى بآن مى شود و انسان طعم شيرين آنرا نمى چشد مانند لذّت تندرستى ، همچنان درد و ناگوارى بشرط آنكه موجب اختلال موجوديّت آدمى نگردد ، مورد بىاعتنائى قرار مى گيرد و بقول صائب تبريزى :
< شعر > چو شد زهر عادت مضرّت نبخشد بمرگ آشنا كن ، بتدريج جان را < / شعر > البتّه بايد در اين تعبير ( بىاعتنائى ) دقّت كرد ، زيرا بىاعتنائى غير از عدم احساس است . و اين كه ما بىاعتنائى را به لذّت و خوشى و درد و ناخوشى در صورت دوام آنها انتخاب كرديم ، براى اينست كه دوام دو حالت مزبور ، احساس لذّت و درد را از انسان سلب نمى كند ، بلكه لذّت و درد بجهت دوام و استمرار است كه انسان را بخود جلب نمى كند .
علَّت دوم ، فقدان حسّ و باصطلاح ناهشيارى است كه مى تواند احساس انسان را از لذّت و درد سلب نمايد . ولى چنانكه در مبحث گذشته ديديم عدم احساس و ناهشيارى از هر وسيله اى هم كه ناشى شود ، موقّت و محدود است ، زيرا سرتاسر زندگى نمى تواند