اخلاق در قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٢ - الگوى صبر و اسطوره مقاومت
و به گفته «ابن مسعود» مفسّر و قارى معروف: «اين افتخار را براى خود در تاريخ بشريّت ثبت كرد كه سر سلسله صابران تا روز قيامت خواهد بود؛ رَأسُ الصَّابِرينَ الَى يَومِ القِيامَه» [١] اين مطلب را نبايد ساده انگاشت كه يك انسانى كه داراى امكانات بسيار وسيع و گستردهاى است، يكباره همه چيز خود را از دست بدهد و بر خاك سياه بنشيند و حتى نيش زبان دوست و دشمن را كه اثرش از خنجر و شمشير بيشتر است، بشنود و آن گاه كلمهاى بر خلاف رضاى خدا كه حاكى از ناسپاسىاش باشد، بر زبان نراند و همواره زبانش به ذكر و شكر در گردش باشد، و در پايان كار، تنها سخنى كه مىگويد، همان باشد كه در بالا آورديم؛ يعنى عرض حال و حكايت وضع خويشتن در پيشگاه خدا كند و نه غير آن. عدهاى كه اين جمله را شكايتى پنداشتهاند، سخت اشتباه كردهاند؛ زيرا كه كمترين اثرى از شكايت در آن به چشم نمىخورد و به گفته شاعر:
|
چار چيز آوردهام شاها كه در گنج تو نيست! |
نيستى و حاجت و عجز و نياز آوردهام! |
در دوّمين آيه مورد بحث، از صبر «حضرت يعقوب» كه اسطورهاى در صبر و شكيبايى است، سخن به ميان آمدهاست. او به فراق فرزند دلبندش حضرت يوسف عليه السلام كه سخت مورد علاقهاش بود گرفتار شد. ساليان دراز با چشمانى اشكبار صبر كرد تا سر انجام ديدهاش نابينا شد؛ اما هرگز سخنى بر خلاف رضاى حق بر زبان نراند و پيوسته شاكر و صابر بود؛ به تعبير خودش «صبر جميل» داشت، چنان كه در آيه مورد بحث آمده است: « (برادران يوسف) پيراهن او را با خونى دروغين (نزد پدر) آوردند، (حضرت يعقوب خطاب به فرزندانش) گفت: هوسهاى نفسانى شما، اين كار را در نظرتان زينت داده؛ من صبر جميل مىكنم و از خداوند در برابر آنچه شما مىگوييد، يارى مىطلبم؛ وَ جَائُوا عَلىَ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُم أَنْفُسُكُمْ امْراً فَصَبْرٌ جَميلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ». [٢]
برادران دروغگو و كم حافظه، از اين غافل بودند كه اگر پيراهن حضرت يوسف عليه السلام را به خون آغشته نموده و به عنوان سند حمله گرگ نزد پدرشان مىآورند، لااقل چند جاى پيراهن را پاره كنند تا دليلى بر حمله گرگ باشد؛ در حالى كه آنها پيراهن برادر را
[١]-/ تفسير روح البيان، جلد ٨، صفحه ٤٥ ذيل آيه
[٢]-/ يوسف، ١٨