عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠٦ - حكاياتى در خوف
خلاصه مسئله خوف، آن چنان بايد در دل تجلى داشته باشد كه محلى براى ساير هموم باقى نماند و يا لااقل آنقدر خوف باشد كه در رديف ساير هموم بر دل حكومت كند؛ زيرا خوف، آن گاه كه بر دل غلبه نمود و قلب را فرا گرفت جايى براى غير او باقى نمىگذارد و كمترين اثر درجه خوف خوددارى از گناهان است و اين مرتبه را ورع گويند و مرتبه متوسط آن ترك مشتبهات است و اين مرتبه را مرتبه متقيان خوانند و بالاتر از اين، ترك امورى است كه انجام آن مانعى ندارد؛ چون عبادت انسان ضميمه اين مرتبه شود، انسان آنچه را در آن مسكن نگزيند بنا نكند و به آنچه نياز ندارد جمع ننمايد و به دنيا جز به ضرورت آن التفاتى نكند و يك نفس از عمر خود را صرف غير محبوب ننمايد، چنين انسانى سزاوار لقب با عظمت صديق است.
آرى، وقتى انسان از طريق قرآن و آثار الهى به عقاب اهل گناه و جريمه اهل جرم واقف شد، داراى قدم خوف مىگردد و از پى اين خوف به ترك گناه و عمل به خواسته حق برمىخيزد، تا از عذاب در امان باشد.
اما قدم اميد كه بايد هماهنگ قدم خوف در وجود انسان تجلى كند، از طريق معرفت نسبت به كتاب حق و آثار اهل بيت قابل تحصيل است.
البته اميد خالى و رجا منهاى عمل، اميدى احمقانه و رجايى باطل است، اميدى كه قرآن از انسان مىخواهد در جنب عمل و كوشش و رياضت مىخواهد.
الى در بخشى از «احياء» خود مىگويد:
نزد ارباب دل و صاحبان بصيرت روشن است كه دنيا مزرعه آخرت است و قلب به منزله زمين و ايمان به مانند بذر و طاعات به منزله آماده ساختن زمين و كندن جوىها و رساندن آب به مزرعه است.
قلبى كه به غير حق آلوده شده و در ماديت صرف و امور دنيايى محض غرق