عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٠١ - حكاياتى در خوف
به خدا قسم كه از زمان دوستم رسول خدا ٦ اقوامى را به ياد دارم كه صبح مىنمودند و شب مىكردند، در حالى كه چهرهها گرفته و احوالشان پريشان و شكمها از گرسنگى به پشت چسبيده و پيشانى آنان از اثر سجده چون زانوى شتر بود!! شب را در حال سجده و قيام براى پروردگارشان به روز مىآوردند، گاهى مىايستادند و گاهى پيشانى به خاك مىنهادند و با خداى خود سرگرم گفتگو و مناجات بودند و آزادى خويش را از آتش جهنم از حضرت او مىخواستند، به خدا سوگند با همه اين احوال آنان را مىديدم كه بيمناك و هراسانند!!
و در بعضى از روايات به دنباله اين گفتار آمده كه:
آنان چنان بودند كه گويا صداى افروخته شدن آتش در گوش آنها است، هرگاه نزد آنان نام خدا برده مىشد، چون درخت خم مىشدند و چنان بودند كه گويا شب را در غفلت به روز آوردهاند.
راوى مىگويد: پس از اين سخنان، ديگر آن حضرت را خندان نديدند، تا به جوار رحمت حضرت حق منتقل شد[١].
در حديث موسى آمده:
اما كسانى كه از خدا مىترسند، در مقام اعلى و برترى هستند كه ديگران را مشاركتى در آن نيست[٢].
حكاياتى در خوف
در روايت آمده:
جوانى از انصار خوف و خشيت خدا بر او غالب شد، به گونهاى كه اين ترس
[١] -معراج السعادة: ١٣٨- ١٣٩.
[٢] -الكافى: ٢/ ٤٨٢، باب البكاء، حديث ٦.