الغیبة للنعمانی ت فهری - النعماني، مترجم سيد احمد فهري - الصفحة ٣٠٣ - (باب - ١٤)(رواياتى كه نشانههاى پيش از قيام قائم را بيان ميكند)(و دلالت بر آن دارد كه ظهور آن حضرت همان طور كه)(ائمه
ابى جعفر (امام باقر) ٧ كه شنيد آن حضرت ميفرمود: بنى عبّاس بايستى بحكومت برسند و هنگامى كه بحكومت رسيدند و باختلاف افتادند و رشته كارشان از هم گسيخت خراسانىّ و سفيانىّ بر آنان خروج ميكند اين از خاور و آن از باختر و همچون دو اسب مسابقه بسوى كوفه از يك ديگر پيشى مىگيرند اين از اينجا و آن از آنجا تا آنكه نابوديشان بدست آن دو انجام مىپذيرد هان كه آن دو يكنفر از آنان را هرگز بجاى نخواهند گذاشت[١].
[١] اين گونه اخبار در مقام بيان وقايعى است كه در طول زمان غيبت روى خواهد داد نه آنكه مخصوص آخر زمان و نزديك بظهور حضرت قائم باشد و چون تأليف كتاب در اواسط خلافت بنى عباس بوده و انقراض دولت عباسيين در قرن هفتم بدست خراسانىّ انجام گرفت از اين رو همه اين اخبار جزء اخبارى است كه از وقايع آينده خبر داده است و از معجزات بشمار مىآيد.
مانند آنچه ابن الوردى از ابن خلّكان نقل ميكند كه او در تاريخش گفته است: كه علىّ كرّم اللَّه وجهه روزى هنگام نماز ظهر نگاه كرد و عبد اللَّه بن عبّاس را نديد از حالش جويا شد و پرسيد چرا ابى العبّاس بنماز ظهر حاضر نشده است؟ عرض كردند: تازه مولودى دارد.
علىّ ٧ پس از اداى نماز فرمود: برويم به نزد ابن عبّاس، پس آن حضرت بمنزل ابن عبّاس آمد و تبريك گفت و فرمود: سپاس خداى را كه اين مولود بتو عنايت فرمود و قدم نو رسيده هم مبارك باد، نامش را چه گذاشتهاى؟ عرض كرد: چگونه روا است كه من پيش از شما براى او نامى بگذارم. پس دستور داد طفل را آوردند حضرت نوزاد را گرفت و كامش را برداشت و دعايش گفت و با بن عبّاس باز پس داد و فرمود بگير اين بچه را كه پدر پادشاهان است، نامش را علىّ و كنيهاش را ابو الحسن گذاشتم.
همين علىّ روزى بر هشام بن عبد الملك وارد شد در حالى كه دست نوادههاى خود سفاح و منصور فرزندان محمّد بن علىّ را گرفته بود هشام در كنار تخت خود براى او جا باز كرد و از نيازمنديش پرسيد او گفت: سى هزار درهم بدهكارم، هشام دستور داد بدهى او را پرداخت كردند آنگاه به هشام گفت تو را سفارش ميكنم كه در باره اين دو فرزندم نيكى كن، او نيز نيكى كرد و علىّ سپاسگزارى نمود و گفت صله رحم بجا آوردى.
همين كه علىّ از نزدش بيرون شد هشام باطرافيانش گفت اين پير مرد در اثر سنّ زياد عقل خود را از دست داده و ميگويد: امر خلافت بفرزندش منتقل خواهد شد علىّ اين سخن شنيد و گفت: بخدا قسم حتما اين كار خواهد شد و اين دو پسر بحكومت خواهند رسيد.
ابن الوردى گويد: ابن واصل گفت: از كسى كه مورد اطمينانم بود شنيدم كه او در كتاب كهنهاى ديده بود كه نوشته است: از علىّ بن عبد اللَّه بن عبّاس بن عبد المطلب بگوش يكى از خلفاء رسيد كه او ميگويد خلافت بفرزندان او خواهد رسيد آن خليفه اموى دستور داد علىّ را سوار بر شترى كردند و او را گرد شهر گردانيدند و او را ميزدند و ميگفتند سزاى كسى كه بدروغ بگويد: خلافت در فرزندان من خواهد بود همين است و بگويد خلافت همچنان در ميان آنان خواهد بود تا آنكه آن مرد نيرومند از خراسان بيايد و خلافت را از آنان بگيرد و همان طور هم شد و آن مرد نيرومند هلاكو بود كه از خاور آمد- پايان.
من ميگويم: مقصود از كوفه كه در اين خبر است عراق است و آغاز دولت عباسيّين سال يك صد و سى و دو بود همان سالى كه سفّاح براى خلافت بيعت شد و مروان حمار آخرين خليفه اموى كشته شد و پايان دولت عباسيّين بسال ششصد و پنجاه و شش بود كه تتار مسلّط شد و مستعصم باللَّه آخرين خليفه عبّاسى كشته شد.