الغیبة للنعمانی ت فهری - النعماني، مترجم سيد احمد فهري - الصفحة ١٠١ - باب ٤(رواياتى كه مىگويند امامان دوازده نفرند و از طرف خدا برگزيده شدهاند)
گفت: هان كه امروز همان كسى كه در كتاب ما بود از دنيا رفته است [هان كه او بروزى كه در كتاب ما بود از دنيا رفته است] سپس گفت: مردم كجايند؟ گفته شد در مسجد.
(١) بمسجد آمد ديد ابو بكر و عمر و عثمان و عبد الرّحمن بن عوف و ابو عبيده جرّاح و مردم مسجد را پر كردهاند گفت: مرا راه دهيد تا بمسجد در آيم و مرا بجانشين پيغمبرتان برسانيد، او را بابى بكر رساندند باو گفت: من از فرزندان داودم و بر دين يهود آمدهام كه چهار حرف بپرسم اگر خبر از آنها دادى اسلام خواهم آورد او را گفتند اندكى منتظر باش.
آنگاه امير المؤمنين از يكى از درهاى مسجد تشريف آورد او را گفتند: بنزد اين جوان برو، برخاست و بخدمتش آمد همين كه به نزدش رسيد عرض كرد: تو علىّ بن ابى طالبى؟ علىّ ٧ فرمود: تو فلان فرزند فلان فرزند داودى؟
عرض كرد: آرى. پس علىّ ٧ دست او را گرفت و بنزد ابى بكرش آورد، يهودى بآن حضرت عرض كرد: من از اينان چهار حرف برسيدم مرا بتو راهنمائى كردند كه از تو بپرسم. فرمود: بپرس. گفت: شبى كه پيغمبر شما بمعراج رفت و از نزد پروردگارش باز گشت نخستين حرفى كه خدا با او آن سخن گفت چه بود؟
و آن فرشتهاى كه از پيغمبرتان جلوگيرى كرد و بر او سلام نكرد كدام فرشته بود؟
و آن چهار نفرى كه مالك طبق آتش را از روى آنان برداشت و با پيغمبر شما سخن گفتند كيانند؟ و بگو بدانم كه منبر پيغمبر شما در كجاى بهشت است؟
علىّ ٧ فرمود: نخستين سخنى كه خداوند با پيغمبر ما گفت آن بود كه فرمود: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ (رسول بر آنچه از طرف پروردگارش باو فرود آمده بود ايمان آورد، البقره: ٢٨٥) گفت: مقصودم اين نبود. فرمود: پس فرمايش رسول خدا: وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ (مؤمنان نيز همگى ايمان بخدا آوردند).