دست در دست صبح (انقلاب اسلامى) - نوروزى، محمد جواد - الصفحة ١٢٠
لبعضِ العبادِ و غاصباً لِشىء مِن الحُطامِ و كيفَ اظلمُ احداً لنفس يُسرِعُ الى البِلى قُفولها و يَطولُ فى الثّرى حُلولها.[١]
حضرت ظلم گريزى خويش را به تصوير كشيده، مى فرمايد: سوگند به خدا، اگر شب را تا به صبح به روى خار بگذرانم و مرا در غلها به بند بكشند، برايم از آن بهتر است كه خدا و رسول را در قيامت ملاقات كنم در حالى كه بر بعض از بندگان ستم كرده، چيزى از مال دنيا غصب كرده باشم. چگونه به كسى ستم نمايم براى نفسى كه با شتاب به اندراس و كهنگى روى نهاده است و دور زمانى در زير خاك خواهد ماند؟!
برخورد انعطافناپذير و پرصلابت آن حضرت در برخورد با برادرش عقيل، كه تقاضاى امتيازى از بيت المال نموده بود، نمونه بارز ديگرى از اهتمام آن حضرت بر اجراى عدالت و ظلمگريزى است[٢].
٦.
[١]. همان، خطبه ٢٢٤، ص ٢٥٩
[٢]. ايشان، خود در وصف آن واقعه مى فرمايند:« سوگند به خدا، عقيل را در شدت پريشانى و فقر ديدم كه يك من گندم شما را از من خواست، در حالى كه كودكانش را از پريشانى با موهاى غبارآلود و رنگهاى تيره ديدم؛ گويا چهرههاشان با نيل سياه شده بود. عقيل درخواست خود را تكرار مى كرد و من گفتارش را گوش مى دادم، به طورى كه فكر كرد من دين خود را به او فروخته، از روش عدالتمندانه خويش رويگردان شده ام. آهن پاره اى برايش در آتش گداختم و نزديك او بردم تا عبرت گيرد؛ چنان كه از درد آن همچون بيمار، ناله و شيون سرداد و نزديك بود از اثر آن بسوزد. به او گفتم: اى عقيل، آيا از آهن پاره اى كه آدمى آن را براى بازى خود سرخ كرده ناله مى كنى و مرا به سوى آتشى كه خداى قهار از روى خشم برافروخته مى كشانى؟ آيا سزاوار است تو از اين رنج اندك بنالى و من از آتش دوزخ ننالم؟ سپس در ادامه همين كلام، سرگذشتى شگفت انگيزتر از جريان عقيل ذكر مى كند؛ سرگذشت اشعث بن قيس را كه با آوردن رشوه اى به عنوان هديه مى خواست امام را فريب دهد:« شگفت انگيزتر از سرگذشت عقيل، سرگذشت كسى است كه شب نزد من آمد و تحفه اى در ظرفى بسته و معجونى آورد كه از آن تنفّر داشتم؛ چنان كه گويا با آب دهان مار يا قى آن خمير شده بود. از او پرسيدم: آيا اين هديه است يا زكات يا صدقه؟ اگر زكات و صدقه است، بر ما اهل بيت حرام است. گفت: صدقه و زكات نيست، هديه است. گفتم: مادرت در سوگ تو بگريد، آيا از راه دين خدا وارد شده اى تا مرا بفريبى يا عقل از سرت پريده يا جن زده شده اى يا سخن بيهوده مى گويى؟! سوگند به خدا، اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمانهاست به من بدهند تا خدا را نافرمانى كرده، پوست جوى را از مورچه اى به ناروا بستانم، چنين نخواهم كرد كه دنياى شما نزد من از برگى در دهان ملخى كه آن را جويده و طعمه خود ساخته خوارتر است. على را چه كار با نعمتى كه نپايد و لذتى كه به سر آيد؟! به خدا پناه مى بريم از خفتن انديشه و زشتى لغزشها و از او يارى مى خواهيم همان، خطبه ٢٢٤، ص ٢٥٩