اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٢٠٩ - ٤-نظريه فقر وجودى
بهر حال زمان از جمله پديدههائى است كه- بىسابقه عدم زمانى نيازمند بعلت مىباشد- و همچنين حركت عمومى و مادهاى كه- موضوع حركت است همين خاصه را دارند- چنانكه در جاى ويژه خود خواهد آمد انشاء الله تعالى- .
اين لحاظ نيست- و محال است كه چنين كثرتى عينى باشد- .
مطابق اين بيان- اگر در جهان علت و معلولى وجود داشته باشد- چنين نيست كه واقعيت معلول چيزى- و احتياج معلول بعلت چيزى ديگرى- و مناط احتياج بعلت چيز سومى بوده باشد- تا نوبت اين سؤال برسد- كه علت و مناط احتياج فلان شىء بعلت چيست- اين سؤال درست مانند اينست- كه بگوئيم علت احتياج بعلت- آن چيزى كه هويتش عين احتياج بعلت است چيست- عينا مثل اينست كه بپرسيم- علت اينكه عدد چهار عدد چهار است چيست- يا علت اينكه خط خط است چيست...- آرى مىتوانيم وضع سؤال را تغيير بدهيم- و از معلول واقعى كه خود وجود است صرفنظر كنيم- و طبق عادت ذهن خود- ماهيت را كه معلول بالمجاز است- مورد پرسش قرار دهيم و از خود بپرسيم- مناط احتياج ماهيت بعلت چيست- در جواب اين سؤال مىتوان گفت- كه علت احتياج ماهيت البته احتياج مجازى- همانا فقر وجودى است- يعنى علت اينكه ماهيت در موجوديت- و معدوميت مجازى خود تابع علت خارجى است- اينست كه نحوه وجود ماهيت- نحوه وجود ايجادى و تعلقى و ارتباطى است- اين سؤال در مورد ماهيت از آن جهت صحيح است- كه ما با يك مسامحه ذهنى محتاج را غير از احتياج- و غير از علت احتياج فرض كردهايم- ولى اين سؤال در مورد وجود صحيح نيست- زيرا اين تفكيك در وجود ميسر نيست- .
اگر ما معلول را با اين وصف شناختيم- كه هويتش عين ايجاد و عين احتياج و عين وابستگى است- دو نتيجه مهم مىگيريم- يكى اينكه بدون آنكه احتياجى به براهين- امتناع تسلسل علل داشته باشيم- وجود علت بالذات و واجب الوجود را- يعنى هويتى كه واقعيتش هويت تعلقى- و ارتباطى و ايجادى نيست- بلكه هويتش عين غنا و استقلال- و قيام بالذات است اثبات مىكنيم- و فرضيه حسى مادى مبنى بر اينكه هر موجودى معلول است- با واضحترين بيانى باطل شناخته مىشود- تفصيل اين مطلب را در مقاله ١٤ خواهيم ديد- ديگر