اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٥٨ - وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت
عموم اولى خود مىافتد- مثل انسان و انسان دانشمند- و انسان دانشمند نويسنده- كه هر اندازه قيود زيادتر مىشود- دايره مفهوم تنگتر مىگردد- ولى وجود اين حال را ندارد- زيرا قيد خارج از وجود كه بوجود ضم شود تصور ندارد- چنانكه گذشت- .
دارند- لكن داشتن وجه مشترك و ملاك وحدت- هر چند مستلزم داشتن وجه امتياز و ملاك كثرت است- ولى مستلزم اين نيست- كه وجه امتياز مغاير وجه اشتراك باشد- تا با بساطت وجود كه امرى مسلم و قطعى است- منافات داشته باشد- در حقايق وجوديه ما به الاشتراك- از سنخ ما به الامتياز است- و اختلاف وجودات از يكديگر بشدت و ضعف- و كمال و نقص است- و اساسا شدت و ضعف- تنها در مورد مراتب حقيقت واحده صادق است- و در غير آن صادق نيست- .
حقيقت اينست كه ادعاى طرفداران نظريه دوم- مبنى بر اينكه ما به الامتياز- بايد مغاير ما به الاشتراك باشد- از قياس وجود به ماهيت ناشى شده- و بعبارت ديگر از قياس گرفتن واقعيت عينى- بمفاهيم و معانى ذهنى ناشى شده- و حال آنكه تجزيه و تحليل و تكثير معانى- و مفاهيم بصورت ما به الاشتراكها- و ما به الامتيازهاى متغاير از خواص مخصوص ذهن- و معلول خاصيت محدود ساختن ذهن است- .
خاصيت ذهن محدود ساختن واقعيت عينى است- و از لحاظى مىتوان گفت- ادراك كردن جز محدود ساختن واقعيت عينى- در ظرف ذهن چيزى نيست- همچنانكه مكرر يادآورى كردهايم- مطالعه فلسفى در باره واقعيت قبل از شناختن ذهن- و كيفيت مفهوم سازى ذهن ميسر نيست- بايد اول جنبههايى كه روى خاصيت مخصوص ذهن- براى مفاهيم پيدا مىشود تشخيص دهيم- تا بتوانيم با در نظر گرفتن آن جنبه- بدريافت حقيقى واقعيت نائل شويم- ذهن فى المثل- روى خاصيت مخصوص خود مفهوم عدم را مىسازد- و اين مفهوم را باشيائى در ظرف خارج نسبت مىدهد- و اين نسبتها با واقع و نفس الامر مطابقت دارند- ولى به طورى كه مىدانيم- عدم در واقع و نفس الامر واقعيتى ندارد- و از نسبت دادن مرتبهاى از مراتب وجود- به مرتبهاى غير از مرتبه واقعى خودش انتزاع مىشود- و همان طورى كه در متن بيان شده- عدم در خارج نسبى است- و از نسبت دادن وجودى كه در يك ظرف متحقق است- بظرف ديگر عدم پيدا