اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٣٥ - واقعيت و هستى اشياء
٣-نظر به اينكه ما در خارج- همه چيز را عين هم نمىپنداريم و ترديد هم نداريم- يعنى انسان غير درخت و درخت غير انسان است- بهر معنى از غيريت بوده باشد- همين اندازه كه دوتائى درست شود- از همين جا بايد نتيجه گرفت- كه ما از موجودات خارجى- دو تصور ذهنى هستى عين تصور ذهنى انسان مثلا بوده باشد- لازم است كه لفظ هستى يا وجود يا واقعيت- مرادف با لفظ انسان بوده باشد- مثل لفظ بشر كه مرادف لفظ انسان است- و در اين صورت بايد معناى جمله انسان موجود است- مساوى باشد با جمله انسان انسان است- همان طورى كه جمله انسان بشر است- مساوى است با جمله انسان انسان است- و اگر اين دو جمله مساوى و مرادف يكديگر بوده باشد- بايد غنى از استدلال و غير محتاج باثبات بوده باشد- زيرا انسان انسان است- براى ذهن غنى از استدلال است- و حال آنكه اثبات وجود انسان براى ذهن- محتاج به استدلال است- و البته مفهوم انسان بعنوان مثال آورده شد- و مىتوان چيزهاى ديگر را بجاى انسان ذكر كرد- .
و ايضا چنانكه در پرسش دوم خواهيم ديد- مفهوم هستى مفهوم واحدى است- و مفاهيم انسان و درخت و سنگ و سفيدى- مفاهيم متعدده هستند- و مفهوم واحد محال است- كه عين چند مفهوم متعدد بوده باشد- .
پس نتيجه گرفته مىشود كه- مفهوم وجود يا واقعيت يا هستى يك مفهومى است كه- در ذهن مغاير است با مفهوم هر يك از امورى كه- ما در نظر واقع بينى خود آنها را- امورى واقعيتدار مىبينيم- و حكم مىكنيم كه فلان چيز هست- و اين است معناى مغايرت مفهومى وجود با ماهيت- يا زيادت وجود بر ماهيت- .
اين مسئله در مقابل عقيده برخى متكلمين- كه معتقد بودهاند- هيچ مغايرت مفهومى بين وجود و ماهيت نيست طرح شده- يعنى بحثهاى كلامى متكلمين- موجب ورود اين مسئله در مباحث فلسفى شده- در كتب حكما اول- كسى كه مىبينيم اين مسئله را متعرض- و يادآورى كرده فارابى است- .
هر چند خود اين مسئله از نظر اينكه واضح- و بى نياز از استدلال است اهميت چندانى ندارد- ولى چنانكه بعدا خواهيم ديد- همين مسئله غير مهم- موجب پيدايش اساسىترين مسائل فلسفه- يعنى مسئله اصالت وجود و