اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٩١ - مقاله نهم علت و معلول
ديگرى دريافت مىكند- و گر نه خود بخود نسبتش با وجود و عدم مساوى است- نتيجه گرفته مىشود- كه هر موجود كه نسبتش با وجود و عدم مساوى است- وجودش كه مساوى با وجوب است- از موجود ديگرى علت سر چشمه مىگيرد- و اين نتيجه را با جمله زيرين مىشود تعبير نمود- ممكن بايد علتى داشته باشد- .
اينكه آيا قانون علت و معلول- قانونى است حقيقى و واقعى- يا القاء موهوم و كاذبى است- كه اذهان را عارض شده پاسخ بدهيم- .
مقدمتا لازم است تذكر دهيم- كه اگر بنا بشود رابطه علت و معلول را نپذيريم- بايد ارتباط و وابستگى واقعيتها را با يكديگر- يكباره منكر شويم- زيرا اگر بين اشياء رابطه على و معلولى برقرار نباشد- يا از آن جهت است- كه جميع موجودات داراى وجوب ذاتى هستند- و امكان كه لازمه معلوليت است موهوم و باطل است- و در نتيجه هر چه موجود است ازلا و ابدا موجود است- و هر چه معدوم است ازلا و ابدا معدوم است- و حدوث و زوال و تغيير و تكامل مفاهيمى بى مصداق هستند- و يا از آن جهت است كه وجود و عدم اشياء- روى صدفه و اتفاق صورت مىگيرد- شق ثالثى ندارد- هر يك از اين دو شق را كه بگيريم- لازمهاش عدم ارتباط- و وابستگى واقعيتها با يكديگر است- و در اين صورت انعكاس جهان عينى در ذهن ما- بصورت واقعيتهائى منفرد و ناپيوسته خواهد بود- و ما نخواهيم توانست- مجموع جهان را بصورت يكدستگاه واحد تصور كنيم- بلكه هيچ مجموعه كوچكى- از موجودات اين جهان را نخواهيم توانست- بصورت يكدستگاه مرتبط الاجزاء- در ذهن خود مجسم سازيم- ممكن است ابتداء چنين بپنداريم- كه فرضا رابطه على و معلولى بين موجودات نباشد- ممكن است يك رابطه ديگر بين موجودات در كار باشد- كه آنها را بيكديگر بپيوندد- مثلا اگر نظريه معروف منسوب به ذيمقراطيس را- كه در قرن نوزدهم مقبوليت تام يافت بپذيريم- و اجسام را مركب از ذرات كوچك تجزيه ناپذير بدانيم- و بقول ماكسول دانشمند شهير قرن نوزدهم- آنها را سنگهاى فنا ناپذير پى كاخ جهان بدانيم- و معتقد باشيم كه خود اين ذرات ازلى و ابدى- و قائم بذات مىباشند- و بانها حادثه چيزى كه نبود و بود شد نمىتوان گفت- و از اينرو وجودشان ناشى از علتى نيست- در اين صورت هيچگونه رابطه على و معلولى- بين اجزاء جهان قائل نشدهايم- و در عين حال اجزاء اين