اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٤٧ - نكاتى چند يا نتايجى چند
نخواهد بود- پس واقعيت هستى خاصه خارج ندارد- و اگر چنانچه به برخى از خصوصيات واقعيت- اوصاف و خواص اطلاق كنيم- يكنوعى عنايت مجازى بكار بردهايم- پس از اين روى بايد گفت- ما به هيچ وسيلهاى واقعيت هستى را- نمىتوانيم بشناسيم- .
خارجى حاصل مىشود- صدر المتالهين كه تثبيت كننده- پايه مسئله اصالت وجود است- غالبا در كتب خود به آن برهان استناد مىكند- و آن اين است كه حالا كه امر دائر است- بين اينكه يا وجود امر واقعى است- و ماهيت از قوه انتزاع ذهن پيدا شده- يا ماهيت امر واقعى است- و وجود از قوه انتزاع ذهن پيدا شده- ما نسبت هر يك از وجود و ماهيت را- با واقعى بودن و خارجى بودن مىسنجيم- مىبينيم كه ماهيت مثلا انسان يا خط و غيره- در ذات خود به طورى است كه هم صلاحيت موجود بودن- و هم صلاحيت موجود نبودن را دارد- و نظر بذاتش نسبتش با واقعيت و لاواقعيت- يعنى با وجود و عدم على السويه است- ماهيت بواسطه توام شدن با وجود و واقعيت است- كه ذهن او را صالح براى حكم به واقعيتدار شدن مىداند- و اما وجود و واقعيت عين واقعى بودن- و موجود بودن و خارجى بودن است- و فرض واقعيت غير واقعى- و وجود غير موجود فرض امر محال است- پس وجود است- كه عين واقعى بودن و عينيت است- و تشكيل دهنده خارج و عالم عين است- اما ماهيت يك قالب ذهنى است براى وجود- كه ذهن روى خاصيت مخصوص خود- در اثر ارتباط با واقعيت خارجى آن قالب را تهيه مىكند- و او را بواقعيت خارجى منتسب مىكند- و اينست معناى جمله متن- هر چيزى يعنى هر واحد واقعيتدار خارجى- در سايه واقعيت واقعيتدار مىشود- و اگر فرض كنيم كه واقعيت هستى از وى مرتفع شده- نيست و نابود گرديده يك پندارى پوچ بيش نخواهد بود- اصالت وجود در فلسفه نتائج زيادى دارد- و كمتر مسئلهاى است كه- سرنوشتش با اصالت وجود بستگى نداشته باشد- و مخصوصا در باب حركت- نتائج زيادى از اين مسئله گرفته مىشود- و ما در اينجا از شمارش نتائج اين مسئله معذوريم- و هر يك را بجاى خود موكول مىكنيم- در خاتمه نكته ذيل را يادآورى مىكنيم- .
چنانكه خواننده محترم ملاحظه كرد- ما بحث اصالت وجود را بعد از قبول اصل كلى واقعيتى هست- و پس از اذعان و تصديق بواقعيت داشتن