اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٣٣ - واقعيت و هستى اشياء
يكى بودند- انسان هست يعنى انسان انسان- ديگر اثبات لزوم نداشت- گذشته از اينكه سوفسطى- انديشه اين معانى را انكار نداشت- و هم يك معنى بيشتر انكار ندارد- و آن مصداق همان مفهوم هستى و واقعيت است- از همينجا بايد نتيجه گرفت كه پديدههاى نفسانى با يكديگر- يا با امور خارجى است- و مقصود وى شناختن موجودات عالم درونى است- ولى نظر فلسفه اولا و بالذات- متوجه شناخت وجود و واقعيت است- و به انديشههاى ذهن- جز با نظر ابزار و اسباب كار نگاه نمىكند- از نظر فلسفى ما شناخت وجود- و واقعيت وقتى ميسر است- كه انبوه انديشههائى را كه- محصول فعاليتهاى مختلف ذهن است بدست آوريم- و آنچه را كه نماينده واقعيت خارج است- از آنچه محصول و معلول فعاليت ذهن است- تشخيص دهيم- و بعبارت ديگر به بررسى ادراكات ذهن پرداخته- آنچه را حقيقت است- از آنچه حقيقتنما است تميز دهيم- و به تعبير فلاسفه اسلامى- امور اصيل را از امور اعتبارى باز شناسيم- و اين مطلب از مطالعه همين مقاله- و مقالههاى بعدى روشنتر خواهد شد- و خواننده محترم از حالا بايد ذهن خويش را- براى قبول يك حقيقت- كه مكرر بان اشاره خواهيم كرد آماده كند- و آن اينكه تا ذهن را نشناسيم- نمىتوانيم فلسفه داشته باشيم- .
انسان پس از اذعان و قبول اصل قطعى واقعيتى هست- و پس از يافتن پارهاى مظاهر واقعيت- از قبيل من هستم سفيدى هست- درخت هست سنگ هست خورشيد هست و...- به اين نكته بر مىخورد كه- در ذهن خود تصورات زيادى از اشياء زيادى دارد- مثلا تصورى از سفيدى دارد- و تصورى از خورشيد و تصورى از درخت- و تصورى از سنگ...- آنگاه مىبيند اين معانى كه از آنها تصوراتى دارد- هيچكدام به يكديگر قابل تطبيق نيستند- يعنى بالضروره مىيابد كه درخت عين سنگ- و هر دو عين خورشيد و هر سه عين انسان- و هر چهار عين سفيدى يا قرمزى نيستند- پس مىفهمد كه- اجمالا عينيت مطلق بين اين مفهومات حكمفرما نيست- و يك نحو مغايرتى در كار است- ولى در عين حال همه اين امور متغايره- در يك امر با يكديگر شريكند- يعنى ذهن درباره آنها- از يك حيث بيك جور حكم مىكند- و آن جهت عبارت است از جنبه موجود بودن- و واقعيت داشتن در خارج- يعنى ذهن درباره هر يك از آنها حكم مىكند- كه در خارج موجود است و واقعيت دارد- به اين ترتيب