اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١١٥ - ضرورت و امكان
مثلا اگر بگوئيم هر واقعيت خارجى ضرورى است- معنايش اينست- كه واقعيت را از خودش سلب نمىتوان كرد- و اگر بگوئيم انسان ممكن است- معنايش اينست- كه نسبت ماهيت انسان بوجود و عدم مساوى است- اگر چه نسبت وجود اين ماهيت بخود- وجودش اينگونه نيست- امكان به معانى ديگر نيز در استعمالات فلسفى مىآيد- كه از آن جمله بمعنى قوه است- كه مقابل فعليت است- و همچنين ضرورت گاهى بمعنى لزوم عدم نيز مىآيد- كه مترادف با امتناع و نشناختن ضرورت ذاتى منطقى- موجب اشتباهات عجيب و غريب ديگرى براى آنان شده- ماديين جديد- كه خود را پيرو منطق ديالكتيك معرفى مىكنند- و منطق خود را منطق ديناميك تحولى- و منطق الهيون را منطق استاتيك جامد مىنامند- چون در كلمات منطقيين بلغت ضرورت ذاتى- در مورد مثالهايى كه در مقدمه گذشت برخوردهاند- چنين پنداشتهاند كه معناى آن ضرورت ذاتى اينست- كه هر ذاتى مثلا انسان هميشه بيك حال باقى مىماند- و تغييرى در آن رخ نمىدهد- و از اينجا نتيجه گرفتهاند- كه منطق قديم جامد فكر مىكند- .
دكتر ارانى - در جزوه ماترياليسم ديالكتيك مىگويد- از منطق جامد مخصوصا اعتقاد به ضرورى- و دائمى بودن بنتائج غلط مىرساند- مثلا نسبت سفيدى به برف را ضرورى و دائمى دانسته- بر روى آن استدلال مىنمايند- و ما ميدانيم كه رنگ برف بطور ضرورى و دائمى سفيد نيست- سفيد جسمى است كه تمام انواع نور را پس بفرستد- .
در فضاى كاملا تاريك برف سفيد نيست- يعنى سفيدى برف ضرورى و دائمى نيست- بهمين ترتيب هيچ حقيقت دائمى وجود ندارد- ولى اشراقيون مثل شهاب الدين اغراق كرده- تمام صفات را ضرورى دائمى دانستهاند- و اين جمود مطلق است - .
كسانى كه موارد انعقاد قضاياى ضروريه- و دائمه را مىشناسند- مىدانند كه اين ايراد چه قدر بى سر و ته است- و گوينده آن تا چه اندازه بىاطلاع است- و ما مخصوصا اين قسمت را نقل كرديم- تا گوينده آن را بهتر معرفى كرده باشيم- از آنچه به شيخ شهاب الدين - معروف بشيخ اشراق نسبت مىدهد- معلوم مىشود كه همين قدر افواها شنيده است- كه وى تمام قضاياى موجهه را- به قضيه ضروريه ارجاع كرده است- و خيال كرده كه مقصود وى اين بوده- كه نسبت هر محمولى با هر