اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٩٩ - ٢-نظريه حدوثى
انسان و غير انسان است نسبت ضرورت دارد- .
٤ علت منقسم مىشود بعلت ناقصه و علت تامه- زيرا علتى كه داراى اجزاء مىباشد- همچنانكه معلول بمجموع اجزائش احتياج دارد- نسبت بهر يك از آنها نيز نيازمند است- پس هر يك از اجزاى علت- مانند مجموع اجزاء نسبت بوى عليت دارد- كه با از ميان رفتن او معلول نيز از ميان ميرود- و از همينجا روشن مىشود كه- امرى محال و ممتنع خواهد بود- و بنا بر اين كون و فساد و حركت- و تحويل و تحول معنا پيدا نخواهد كرد- زيرا لازمه اين امور لا اقل معدوم شدن حالتى- و موجود شدن حالت ديگر است- ولى ماديين در مقام نفى وجود خالق كل- و مبدا كل اينقدر شتاب و عجله بخرج ميدهند- كه توجهى باين تناقضها ندارند- و شايد در اينجا با تغيير لفظ خلقت به لفظ عليت- خود را راضى ساختهاند- همانطورى كه نظير اين بازى با لفظ را از متكلمين نيز- كه بجاى لغت عليت لغت فاعليت بكار بردند ديديم- .
گذشته از اينكه دليل اين دسته- براى نشان دادن مناط احتياج بعلت- مبنى بر اينكه هر موجودى محتاج بعلت است- ضعيف و بى پايه است- ادله وجود مبدا كل و خالق كل- بطلان اين نظريه را روشن مىكند- و مخصوصا برهان معروف به برهان صديقين- كه عاليترين و شريفترين براهين اين مطلب است- و از غور در حقيقت وجود نتيجه مىشود- بطلان اين نظريه را بيش از پيش روشن ميسازد- برهان صديقين از اصالت وجود- و تشكك وجود استنتاج مىشود- و تنها فلاسفه اسلامى هستند- كه باين برهان تنبه پيدا كردهاند- در مقاله ١٤ مفصلا در اطراف مقدمات- و نتائج اين برهان بحث خواهد شد
٢-نظريه حدوثى-
طبق اين نظريه خصوصيتى كه موجب مىشود- شىء نيازمند بعلت باشد همانا حدوث است- و خصوصيتى كه موجب مىشود شىء بى نياز از علت باشد قدم است- يعنى ادراك ما از قانون كلى عليت- كه منشا استفهام ذهنى چرائى مىشود- اينست كه هر امر حادث- يعنى چيزى كه وقتى نبود و بعد بود شد حتما علتى دارد- و محال است كه چنين موجودى بلا علت بوجود آيد صدفه- و در چنين موارد است- كه جاى استفهام چرائى كه سؤال از علت است باقى است- ولى اگر موجودى قديم بود نمىتوان گفت علتى دارد- و جاى اين استفهام باقى نيست- زيرا زمانى نبوده كه