اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٢٥ - واقعيت و هستى اشياء
و تكثير اين حقيقت- كه حقيقتهاى ديگرى را بوجود مىآورد خواهيم پرداخت- ولى پس از آنكه شماره چندى از اين معلومات- پيش ما پيدا مىشوند- مىيابيم كه همه شان حقيقت نيستند- بلكه برخى از آنها است كه از پاى بست ويران است- پس آن اصل اولى كه بعنوان مبدا سير- و نقطه اتكاء انتخاب مىشود بايد اصلى باشد- كه هيچگونه ترديدى در او روا نباشد- و بايد اصل متعارف باشد نه اصل موضوع- بلكه بايد بمثابهاى باشد كه انكارش- مساوى انكار همه اصلهاى مسلم ديگر باشد- .
محققين حكما باين نكته بر خوردهاند- كه يگانه اصلى كه صلاحيت دارد- مبدا و نقطه شروع فلسفه قرار گيرد- همان اصل واقعيتى هست مىباشد- كه سر حد فلسفه و سفسطه- يا رئاليسم و ايده آلبسم محسوب مىشود- و اصلى است يقينى و فطرى- و مورد تصديق تمام اذهان بشرى- و حتى خود سوفسطائى نيز بدون آنكه توجه داشته باشد- در حاق ذهن خود بان اعتراف دارد- .
ما در نخستين لحظهاى كه گريبان خويش را- از چنگال مغالطات سفسطى خلاص مىكنيم- و از فطرت واقع بين خود استفاده مىكنيم- خود را با واقعيت اشياء مواجه مىبينيم- و اذعان و تصديق قطعى به اينكه واقعيتى هست را- در نهايت وضوح و روشنى در ذهن خود مىيابيم- يعنى خود را مواجه با همان چيزى مىبينيم- كه هر كسى با فطرت ساده خود- بدون آنكه توجهى بمغالطات سفسطى داشته باشد- خود را مواجه با آن مىبيند- همانطوريه در متن بيان شده- در نخستين گامى كه مىخواهيم- پس از خاموش كردن ترانه سفسطه برداريم- با واقعيت اشياء مواجه شده- و سر و كار ما با واقعيت هستى خواهد بود- يعنى اصل واقعيت را اثبات نموده و با غريزه...- .
پس از قبول اين اصل- يعنى پس از اذعان و تصديق به اينكه واقعيتى هست- در مرحله دوم سير عقلانى خويش- بدنبال اين مطلب مىرويم كه مظاهر اين واقعيت چيست- و بعبارت ديگر چه چيز هست و چه چيز نيست- در اين مرحله است كه مظاهرى مىيابيم- و مىرسيم به اينكه من هستم زمين هست- ستارگان هست ماده هست- قوه هست روح هست- همانطورى كه در متن بيان شده- مىدانيم واقعيتى هست- و سپس به توليد و تكثير اين حقيقت- كه حقيقتهاى ديگرى را بوجود مىآورد خواهيم پرداخت- و البته برخى از اين حقائق حقايقى است بديهى و عيانى- و غنى از استدلال مثل حقيقت اينكه