اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ١٢٣ - اشكال اول
گذشته از اين بنا به نظريه خود مستشكل- موجود بودن علت سكون نيز به همراه سكون لزوم ندارد- و در اين صورت جستجو كردن در چيزى- كه ممكنست معدوم بوده باشد قابل توجيه نيست- .
افاضه علت است- و بعبارت ديگر پس از بررسى كامل درك مىكنيم- كه در مورد معلولات- واقعيت ايجاد و وجود و موجود يكى است- و اين ذهن ما است كه از يك واقعيت وجدانى- سه مفهوم مختلف ساخته است- و موجب طرز تفكر غلط ابتدائى ما شده است- .
حقيقت اينست- كه علت عمده اين طرز تفكر غلط ابتدائى- كه متاسفانه غالب مدعيان فلسفه دچار آن هستند- بيشتر از يك قياس گرفتن بيجا سرچشمه مىگيرد- معمولا مىبينيد- كه اگر فى المثل كسى بكس ديگر پولى بدهد- يا گلى اهداء كند اين خود مستلزم اينست- كه لا اقل پاى چهار امر واقعيت دار در كار باشد- و ديدهاند بطور قطع در اين موارد شىء داده شده- غير از عمل اعطاء و دادن است- و ديدهاند كه هر گاه مثلا كسى از كسى پولى يا گلى گرفت- تنها در همان لحظه اول- كه آن چيز را از او مىگيرد به او نيازمند است- ولى در لحظات بعد خودش شخصا واجد آن شىء داده شده است- و در واجد بودن آن شىء- هيچگونه احتياجى به دهنده اولى ندارد- پس چنين خيال كردهاند- كه وجود دادن نيز نظير پول دادن يا گل اهداء كردن است- كه اولا واقعيت گل و پول- غير از واقعيت اعطاء آن گل و آن پول است- و حتى مغاير با واقعيت گيرنده آنست- و ثانيا در لحظه بعد از لحظه دريافت- گيرنده بشخصه ميتواند واجد آن شىء باشد- بدون آنكه احتياجى به دهنده داشته باشد- و از اينجا نتيجه گرفتهاند- كه معلول در بقاء خود بىنياز از علت است- .
بعد از اين كه بنا بر اصل كلى مسلم اولى قبول كرديم- كه رابطه علت و معلول رابطه وجود دادن و وجود يافتن است- و بنا بر مقدمه گذشته دانستيم كه اين رابطه- يعنى وجود دادن و وجود يافتن معلول- با خود وجود معلول واقعيتهائى مغاير- و جدا از يكديگر نيستند- يعنى واقعيت معلول با رابطه معلول با علت يكى است- پس دانسته مىشود كه واقعيت معلول را- نمىتوان منفك از رابطه معلول با علت فرض كرد- يعنى قطع رابطه معلول با علت- با حفظ بقاء معلول امرى محال و ممتنع است- و از اينجا نتيجه گرفته مىشود- كه معلول حدوثا و بقاء نيازمند بعلت و متكى بعلت است- و محال است كه يك شىء بوسيله علتى بوجود آيد- و بعد رابطهاش با علت قطع شود- و بتواند بخودى خود بوجود خود