اصول فلسفه و روش رئاليسم - العلامة الطباطبائي - الصفحة ٣١ - واقعيت و هستى اشياء
ورزيده- و يك رشته واقعيتهاى مقيده- خواص موضوعات ماديه بدست آوردهاند- آنگاه خاموشى فن خود را- از بحثهائى كه خارج از وظيفه وى مىباشد- مانند بحث و كنجكاوى در اصل واقعيت- و چگونگى وى نفى پنداشته- و از مجموع اين سخنان مثبت و منفى- خواص مثبته ماده غير ماده- و غير خواص ماده كه نفى مىنمايند- يك رشته سخنانى بنام فلسفه تهيه نمودهاند- و در حقيقت از وظيفه يك فيلسوف- كه در اصل و اساس بود و نبود اشياء بايد گفتگو كند- غفلت كردهاند- اين دانشمندان بايد اين نكته را متذكر شوند- كه حس و محسوس وى و تجربه و مورد وى- و عمل كه يك طفيلى وجودى ما است و متعلق وى- و همچنين ما كه همه آنها را بكار مىبنديم- همگى بواقعيت مطلق بستگى داشته- و چيزهاى واقعيتدار هستيم- .
و بهمين جهت ما بايد- اول بواقعيت حس تكيه بزنيم- تا بتوانيم با نيروى وى محسوس را بيابيم- و همچنين نخست بايد بواقعيت- تجربه- تكرار عمل ايمان داشته باشيم- و پس از آن بمورد تجربه پرداخته و قضاوت نمائيم- و پيش از اينها بواقعيت خودمان- و همچنين بواقعيتهاى ديگرى- كه براى انجام اين كارها لازم است- بايد علم داشته باشيم- و هرگز نمىتوان گفت كه چيزى در واقعيت خود- و مقدمتر از واقعيت خود تاثير مىتواند كرد- يعنى قضاوت حسى و تجربى ما در واقعيت خود- و واقعيت علل خود قضاوت نمايد- .
گذشته از اينكه همين سخنانى كه- از اين دانشمندان مىشنويم- هر حقيقتى را با حس و تجربه بايد بدست آورد- بغير محسوس اعتبارى نيست- خود حسى و تجربى نيستند- زيرا برخى كلى و برخى منفى هستند- و حس و تجربه بكلى و منفى تعلق نمىگيرند- .
در صورتى كه اصل همه معلومات ما- علم به اصل واقعيت مىباشد- نتايج ضرورى اين علم- و تصديق را نمىشود انكار كرد- و گرنه مائيم و