روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٧٩ - ترجمه
خداى خواند و قرآن بر ايشان خواند.خداى تعالى جماعتى را از جنيان نينوى صرف كرد با رسول.رسول-عليه السلام-گفت:مرا فرمودهاند كه،امشب بيرون شوم و جنيان را دعوت كنم و قرآن بر ايشان خوانم.از شما كه صحابهاى [١]كيست كه با من بيايد؟سر در پيش افگندند.ديگرباره بگفت.جواب ندادند.بار سديگر [٢]بگفت.
عبد الله مسعود گفت:من بيايم.برخاستند،رسول بود و عبد الله مسعود،برفتند به بالاى مكه تا به جايى رسيدند كه آن را [٣]شعب الحجون گويند.عبد الله مسعود گفت:
رسول-عليه السلام-مرا بنشاند و گرد من خطى كشيد و گفت:از اين خط بيرون مآى [٤]تا من بازآيم.آنگه برفت و بر پاى بايستاد و آغاز كرد و قرآن خواندن گرفت.
گفت:من در هوا مرغانى مىديدم مانند كركسان كه مىپريدند و مىآمدند و مىنشستند.و ماران بسيار ديدم كه مىآمدند و لغطى و آوازى عظيم مىشنيدم [٥][تا چندان جمع حاضر شدند كه من رسول را نمىديدم و آوازش نمىشنيدم،و من بترسيدم] [٦]و انديشۀ رسولم بيشتر بود.آنگه پاره پاره شدند.بمانند ابر سياه و مىرفتند، تا صبح برآمد.رسول-عليه السلام-با نزديك من آمد و مرا گفت:بخفتى [٧]اى عبد الله؟من گفتم:يا رسول الله!چه جاى خواب بود مرا با اين ترس!چند بار خواستم تا فرياد كنم و بانگ دارم و استغاثت[٢٦٦-پ]كنم به مردمان تا باشد كه كسى با نزديك ما آيد،تا بشنيدم كه تو ايشان را به عصا دور مىكردى و مىگفتى:
بنشينى [٨].و من پاى از خط بيرون نيارستم نهادن [٩].گفت:اگر برون آمدى [١٠]آمن [١١]نبودى كه بر بودندى [١٢].آنگه مرا گفت:چه ديدى؟گفتم:مردانى سياه را ديدم با جامههاى سپيد.گفت:آن جن نصيبين بودند از من متاعى خواستند [١٣]،من ايشان را ممتع بكردم به استخان [١٤]و پشك شتر و سرگين چهارپاى.گفتند [١٥]يا رسول الله!
[١] .آج،گا،آد:صحابهايد.
[٢] .ما،گا،آد:سيم.
[٣] .گا،آد،افزوده:حجر.
[٤] .آج:مياى،ما:نيايى،گا،آد:ميا.
[٥] .ما:مىشنودم.
[٦] .اساس و آب افتادگى دارد،از آج افزوده شد.
[٧] .گا،آد:نخفتى.
[٨] .گا،آد:بنشينيد.
[٩] .گا،افزوده:رسول،آد:نمىتوانستم نهادن،رسول.
[١٠] .آج،گا،آد:مىآمدى.
[١١] .آج،ما،گا،آد:ايمن.
[١٢] .آج:كه تو را بر بودندى،ما:كت بر بودندى،گا،آد:كه تو را مىربودند.
[١٣] .آب:خواستم.
[١٤] .آج،ما،گا،آد:استخوان.
[١٥] .ما:گفتم.