روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٥٥
او باش،و ايمن نباشم كه بروند و تو را رها كنند.أبو بكر او را دشنام داد.گفت:ما برويم و او را رها كنيم،عروه گفت:اين كيست؟گفتند:أبو بكر است.گفت:
اگر نه آنستى كه تو به جاى من كارى كردهاى و من مكافات آن نكردهام،جوابت بدادمى.
و مغيرۀ شعبه [١]بر بالاى سر رسول ايستاده بود و عروه دست در روى رسول مىكشيد [٢]،هرگه كه او دست در روى [٣]رسول كشيدى او [٤]قبيعۀ [٥]شمشير بر دست او زدى و گفتى:دست دور دار از روى رسول.عروه گفت:اين كيست؟گفتند:اين مغيرۀ شعبه است.گفت:تو نه آنى كه من در عذر تو سعى كردهام؟[٣٠٣-پ]و او در جاهليت قومى را كشته بود-و عروه را در آن سعى [٦]بود تا او برست.
آنگه عروة بن مسعود نگاه مىكرد در اصحاب رسول و حرمت داشت ايشان او را چنان كه اگر رسول پارۀ آب [٧]بينداختى،يكى از ايشان بدست بگرفتى و در روى ماليدى و اگر آبى از دست فروريختى بر سر آن كارزارها [٨]بودى تا كه ببرد.آنگه [٩]قسمت كردندى و در پيش او سرافكنده و نرمآواز و كوتاه نظر [١٠]از حرمت و هيبت و تعظيم او را.عروه بازگشت و قريش را گفت:يا قوم [١١]وفد بودهام و بر [١٢]ملوك اطراف عالم رفتهام از قيصر روم و كسرى پارس و نجاشى حبشه هرگز نديدم پادشاهى را مطاعتر از محمد در ميان قومش.آب دهنش در روى مىمالند و بر آب دستش قتال [١٣]مىكنند،و چون كارى فرمايد از جاى بجهند و مسارعت كنند و پيش او سخن نگويند و اگر گويند آواز بر ندارند و تيز در او ننگرند و او بر شما رشدى عرضه مىكند قبول كنى.
مردى از كنانه گفت:رها كنى تا من بروم،گفتند:برو.چون نزديك رسيد، رسول گفت:اين فلان است و او از قومى است كه تعظيم هدى كنند هدى از پيش او بازبرى و لبيك در روى او زنى هم چونين كردند.چون چنان ديد،گفت:سبحان
[١] .گا،لا،آد:مغيرة بن شعبه.
[٢] .ما:عروه دست بر روى رسول مىافشاند.
[٣] .ما،گا:بر روى.
[٤] .گا،آد:مغيره.
[٥] .ما:قبضه.
[٦] .آج،گا،لا،آد:سعيى.
[٧] .آج،افزوده:دهان،ما،گا،لا،آد:دهن.
[٨] .ما،گا،لا:كارزار،آد:كالزار.
[٩] .گا،آد:تا آنكه.
[١٠] .گا،آد،افزوده:بودندى.
[١١] .آج،ما،گا،لا،آد،افزوده:من.
[١٢] .گا،آد:نزد.
[١٣] .گا:كارزار،آد:كالزار.