ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٨٧ - آيا جانهاى آدميان با گذشت زمان ، مختص اصيل خود را از دست مى دهند
حيوانات ديگر نداشته باشد . روزى كه نوبت خرگوش بود ، خرگوش رو به حيوانات كرد و گفت : امروز نوبت من است اگر شما مقدارى صبر كنيد ، من امروز اين شير را از بين مى برم . همهء حيوانات به اين پيشنهاد خرگوش خنديدند و سپس داد و فرياد راه انداختند :
< شعر > جمله گفتندش كه اى خرگوش دار خويش را اندازهء خرگوش دار < / شعر > برخيز و برو و حيوانات را دچار خطر شير درنده مساز . خرگوش اصرار كرد كه مقدارى ديگر صبر كنيد تا من آماده شوم . تا اين موقع مدت مقرر غذاى شير گذشته بود و آن درنده برآشفته و غضبناك در انتظار طعمهء خود كه يكى از حيوانات بود لحظه شمارى مى كرد امّا خرگوش :
< شعر > در ره آمد بعد تأخير دراز تا به گوش شير گويد يك دو راز < / شعر > . . .
شير با حالت پرخاش پرسيد كجا بودى چرا دير آمدى خرگوش با تمامى احترام گفت : قربان ، امروز نوبت يك خرگوش بود كه مى بايست خدمت شما برسد ، من به عهده گرفتم كه او را براى غذاى شما بياورم ، وقتى كه به همين نزديكىها رسيدم ، شيرى سر راه ما را گرفت و گفت : اين خرگوش را كجا مى برى من گفتم : اين خرگوش غذاى سرور ما شير اين جنگل است . آن شير با اهانت به مقام شما ، خرگوش را از من گرفت و رفت ته چاهى كه آن جا بود . شير پرسيد آن چاه كجا است خرگوش گفت : همين نزديكى است .
شير گفت : با هم برويم من طعمهء خود را از آن شير بگيرم و ضمنا او را به جاى خود بنشانم . شير و خرگوش نزديكى چاهى رسيدند . خرگوش گفت : آن شير ، خرگوشى را كه طعمهء شما بود از من گرفت و رفت به ته اين چاه . آبى كه در ته چاه بود بسيار صاف و زلال بود . شير گفت : آن شير را به من نشان بده . خرگوش گفت : من از آن شير مى ترسم و نمى توانم به لب چاه بيايم . شير گفت : من تو را بغل مى كنم و با هم به چاه مى نگريم .