ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٩٥ - داستان اصحاب جمل
مردم بر سرش تاختن آوردند و او را كشتند و مردم بدون جبر و اكراه و با كمال اختيار با من بيعت كردند . » [١] ٤ - سوگند به جانم اى معاويه ، اگر با ديد عقلت بنگرى نه با هوى و هوس [ كور كننده ] خواهى ديد بيزارترين [ بركنارترين ] مردم از خون عثمان منم و به يقين خواهى دانست من از وى بركنار بودهام .
٥ - اى معاويه ، گمان مى كنى براى خونخواهى عثمان آمده اى [ قطعا بهتر از همه دانى ] كه خون عثمان را در كجا و چه كسانى ريختهاند ، برو از همان جا و از همان اشخاص خون عثمان را مطالبه كن . [٢] مسئلهء دهم
مسئلهء دهم - اشعث بن سوّاد از محمد بن سيرين از ابى الخليل نقل مى كند : وقتى كه طلحه و زبير در مربد فرود آمدند ، نزد آنها رفتم و آنها را ديدم كه دور هم جمع شده بودند ، گفتم : شما را به خدا و هم صحبت بودن با رسول خدا ( ص ) سوگند مى دهم ، چه انگيزه اى باعث شده است كه به اين سرزمين ما آمدهايد پاسخى به من نگفتند ، سؤالم را تكرار كردم . طلحه و زبير گفتند : ما شنيدهايم كه در اين سرزمين شما دنيا ( مقام و مال و منال دنيا ) وجود دارد ، لذا ما آمدهايم آنرا مى خواهيم . اين پاسخ را آن دو نفر به احنف بن قيس هم دادهاند .
مسئلهء يازدهم
مسئلهء يازدهم - مدائنى روايتى مانند ابو مخنف نقل كرده مى گويد : على عليه السلام در روز جمل ابن عباس را پيش از شروع جنگ به نزد زبير فرستاد . ابن عباس به زبير گفت : امير المؤمنين به شما سلام كرده و به شما مى گويد : مگر تو با اختيار و بدون اكراه با من بيعت نكرده بودى اكنون چه چيزى تو را در بارهء من متزلزل كرده است كه جنگ با من را تجويز نموده اى ابن عباس مى گويد : زبير پاسخى نداشت ، فقط گفت با يك ترس
[١] . نامهء شمارهء ١ .
[٢] . نامهء شمارهء ١٠ .