ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧٥ - تفسيرى مختصر در بارهء گرفتن و رها كردن حق
امير المؤمنين عليه السلام دست از آن بردارد . با اين فرض جملهء فوق به اين صورت درمى آيد : الا ان فى الحق ان نأخذه و فى الحق ان تتركه ، بنا بر اين كلمهء فعل مضارع « اخذ » نأخذه صيغهء متكلم جمعى مى باشد . اين احتمال به نظر بسيار ضعيف مى آيد ، زيرا آنان هيچ دليلى براى اين كه حق خلافت مخصوص آنان باشد ، نياورده بودند ، در نتيجه جملهء مزبور صرف ادّعاى بىدليل بوده است احتمال دوم - همانست كه ابن ميثم بحرانى مى گويد : روايت شده است آنان چنين گفتند : كه حق خلافت از آن ما است ، مى توانيم آن را بگيريم و مى توانيم آن را رها كنيم .
بنا بر اين ، هر دو فعل « اخذ » و « ترك » متكلم جمعى مى باشد ( نأخذه و نتركه ) چنين حقى از كجا به آنان اختصاص يافته بود نه خودشان مى دانستند و نه ديگران به علاوه اين كه آيا امكان داشت كه آنان صاحب حق باشند و امير المؤمنين عليه السلام با آن زهد و تقواى بىنظير با حق مشروع آنان مخالفت بورزد احتمال سوم - اينست كه منظور آنان اين بود كه حق چيزى نيست كه الزاما بايد گرفته شود ، اگر حق از آن على ( ع ) باشد ، باز آن بزرگوار به جهت خواباندن غائله مى تواند از حق خود چشمپوشى كند . البته اين احتمال هم صحيح نيست ، زيرا همان گونه كه امير المؤمنين عليه السلام بارها فرمودهاند كه من براى تصدى به امر زمامدارى به جهت اجتماع و بيعت عموم مردم ، احساس تكليف كردهام ، اين امر به اختيار من نبوده است تا مانند حق به معناى حقوقى آن ، قابل نقل و انتقال و اسقاط باشد . يكى از آن عباراتى كه دلالت بر حكم و تكليف بودن خلافت براى امير المؤمنين عليه السلام دارد ، عبارت ذيل است : اما و الذي فلق الحبة و برا النسمة لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها على