ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣١٠ - تفسير عمومى خطبهء هفتادم
< شعر > من چه گويم يك رگم هشيار نيست شرح آن يارى كه او را يار نيست < / شعر > على از آن رؤياى چند دقيقه اى به قفس باوفايش كه در انتظارش نشسته بود ، برگشت و آرام آرام تسليت و دلداريش داد و برخاست ، ولى قفس كالبدش آن آشيانهء شايستهء چنان روح بزرگ پاسخش را نيافته بود كه آيا بالاخره در اين مسافرت بسيار اسرار آميز كه على در پيش دارد ، همراه او خواهد بود يا نه چاره اى جز سكوت و اطاعت از روح پرهيجان على نداشت . هر لحظه بر اضطراب و كنجكاوى قفس افزوده مى شد و مقصد بعدى براى او نامعلوم بود ، احساس مى كرد كه نوازشهاى روح حالاتى ناشناخته در وى به وجود مى آورد ، گويى شبحى بسيار لطيف به روح على نزديك مى شود و مانند دو انگشت كه گاهى براى چيدن شاخهء گل نزديك مى شود و لطافت گل آن را بر مى گرداند ، از روح على دور مى گردد . از اين جريان بىسابقه احساس كرد كه حركات روح على خبر از سفرى مى دهد كه در آن نه تنها هيچ كسى را نمى تواند همراه خود ببرد ، بلكه حتى قفس كالبد كه ساليان عمر با او بوده است ، توانايى همراهى روح را ندارد . حال ديگر مقصد روشن شده است و چاره اى جز تسليم به آهنگ كلى هستى نيست ، پس آمادهء رفتن به زير خاك شوم و منتظر فرا رسيدن روز ديدار كه آغاز ابديت است ، بيارامم .