ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٥ - ترجمهء خطبهء صد و شصت و هفتم
< شعر > پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد اين را هم بدان در زمانه هيچ زهر و قند نيست كه يكى را پا دگر را بند نيست مر يكى را پا دگر را پاى بند مر يكى را زهر و ديگر را چو قند زهر مار آن مار را باشد حيات نسبتش با آدمى باشد ممات خلق آبى را بود دريا چو باغ خلق خاكى را بود آن ، درد و داغ همچنين بر مى شمر اى مرد كار نسبت اين از يكى تا صد هزار زيد اندر حق آن شيطان بود در حق آن ديگرى سلطان بود اين بگويد زيد صدّيق و سنى است و آن بگويد زيد گبر و كشتنى است زيد يك ذات است بر آن يك چنان او بر اين ديگر همه رنج و زيان گر تو خواهى كاو ترا باشد شكر پس ورا از چشم عشاقش نگر منگر از چشم خودت آن خوب را بين به چشم طلبان مطلوب را چشم خود بر بند زان خوش چشم تو عاريت كن چشم از عشاق او بلك از او كن عاريت چشم و نظر پس ز چشم او به روى او نگر < / شعر > در دفتر دوم عذر گفتن فقير با شيخ . . .
< شعر > گفت راه اوسط ار چه حكمتست ليك اوسط نيز هم با نسبت است آب جو نسبت به اشتر هست كم ليك باشد موش را آن همچو يم هر كه را باشد وظيفه چارنان دو خورد يا سه خورد هست اوسط آن ور خورد هر چار دور از اوسط است او اسير حرص مانند بط است . . .
. . .
تو به ده ركعت نماز آيى ملول من به پانصد درنيايم در نحول آن يكى تا كعبه حافى مى رود وان يكى تا مسجد از خود مى شود آن يكى در پاكبازى جان بداد وان يكى جان داد تا يك نان بداد < / شعر >