ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٢ - حضرت مهدى عليه السلام و حكومت الهى او در روى زمين
مى دارد قطعا چنين است . و اگر چنين اميدى در درون انسانها اصالت نداشت ، هيچ انسان حسّاس و دارندهء جوشش براى پيشرفتهاى حقيقى بنى نوع انسانى و هيچ عاشق عدالت و حق و آزادى واقعى ، رضايت به زندگى پرملامت و تيره و تار نمى داد . اگر چه « جبران خليل جبران » ابيات زير را به طور مستقيم در بارهء ابديت و اين كه تنها ابديت است كه مى تواند زندگى در اين دنيا را توجيه كند ، سروده است ، ولى باز اساس مطلب خود را بر اميد استوار ساخته است . به اضافه اين كه همان ملاك عظمت اميد به ابديت كه وصول انسان به عاليترين هدف حيات است ، در عرصهء اين زندگانى دنيوى نيز [ با در نظر گرفتن نسبت به اين دنيا ] قابل وصول است ، زيرا برپا شدن حكومت عدل محض در اين دنيا است كه نفوس انسانها را شكوفا مى سازد و طعم ابديت را به آنان مى چشاند . ابيات « جبران خليل جبران » چنين شروع مى شود : ١ - < شعر > يا نَفْسُ لَوْلا مَطْمَعِى بِالْجُندِ ما كُنتُ أَعِى لَحْناً تُغَنِّيه الْدُّهُوُرْ ٢ - بَلْ كُنْتُ أَنْهى حاضِرِى قَسْراً فَيَغْدُوا ظاهِرىِ سِرّاً تُوارِيِه الْقُبُورْ < / شعر > ١ - ( اى « من » اگر اميدى به ابديت نداشتم ، هرگز آهنگى را كه روزگار مى نوازد گوش نمى دادم . ) ٢ - ( بلكه از هم اكنون ادامهء حياتم را با قدرت جبرى قطع مى نمودم و نمايش وجودم در عرضه هستى را تبديل به راز پنهانى مى نمودم كه گورها آن را مى پوشاند . ) طغرايى در لامية العجم معروفش مى گويد :
< شعر > أُعَلِّلُ الْنَّفْسَ بِاْلأمالِ أَرْقُبُها ما أَضْيَقَ الْدَّهْرَ لَوْ لا فُسْحَةُ الأَمَلِ < / شعر > ( نفس خود را با آرمانها قانع و اميدوار مى سازم چه تنگ است روزگار عمر آدمى اگر گشايش آرزو و اميد نباشد ) در سالهاى گذشته بحثى در باره اميد و انتظار داشتم كه هم مستقلا و هم در كتاب