ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٦ - چه شقاوت و عذابى دردناكتر از آن كه آدمى خود را از هدايت محروم و از مسير كمال منحرف سازد
سرنگونى در گمراهى ) چه شقاوت و عذابى دردناكتر از آن كه آدمى خود را از هدايت محروم و از مسير كمال منحرف سازد و نداند كه اين خود او است كه نابودش ساخته است .
مى گويند : يك تبهكار خودكامه كه عمر خود را در كثافات و آلودگىها سپرى مى كرد ، روزى به يكى از پيامبران الهى رسيد و گفت : شما مى گوييد هيچ شقاوت و عذابى بدتر از آن نيست كه آدمى مرتكب گناه و از راه راست منحرف گردد ، در صورتى كه من ساليان عمر را در مخالفت با تكاليف و حقوق و ارتكاب معاصى به سر بردهام ، هيچ شقاوت و عذابى هم ندارم . آن پيامبر الهى فرمود : چه شقاوت و عذابى تباه كننده تر از اين حالت سقوطى كه در تو به وجود آمده است و نمى گذارد تو اين سقوط مهلك را درك كنى آرى ، چه مبارك است آن جهل بسيط ابتدايى كه شخص جاهل را به كوشش براى برطرف كردن خود تحريك كند و او را رهسپار مقام والاى علم نمايد و چه شوم و نحس و شقاوت است آن جهل مركب كه جاهل را وادار به مقاومت و لجاجت و پافشارى به داشتن خود ( جهل مركب ) مى نمايد و نمى گذارد دنبال حقيقت را بگيرد و با نور علم نفس خود را منور سازد .
< شعر > قاضيى بنشاندند و مى گريست گفت نايب قاضيا گريه ز چيست اين نه وقت گريه و فرياد تست وقت شادى و مبارك باد تست گفت آه چون حكم راند بيدلى در ميان اين دو عالم ، جاهلى آن دو خصم از واقعهء خود واقفند قاضى مسكين چه داند زين دو بند جاهلست و غافلست از حالشان چون رود در خونشان و مالشان گفت خصمان عالِمند و علتى جاهلى تو ليك شمع ملتى < / شعر >