ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٨٨ - آيا جانهاى آدميان با گذشت زمان ، مختص اصيل خود را از دست مى دهند
خرگوش گفت : آرى ، بهترين فكر است كه فرموديد . شير خرگوش را به آغوش خود گرفت و به ته چاه نگريست ، عكس شيرى را ديد كه خرگوشى را به آغوش خود دارد .
شير دست از خرگوش برداشت و براى جنگ با شير و گرفتن طعمهء خود ، خود را به ته چاه انداخت در آن هنگام كه خرگوش از لبهء چاه عقب مى رفت ، شير پرسيد :
< شعر > پاى را واپس كشيدى تو چرا مى دهى بازيچهء واهى مرا گفت آن شير اندر اين چه ساكن است اندر اين قلعه ز آفات ايمن است يار من بستد ز من در چاه برد بر گرفتش از ره و بيراه برد قعر چه بگزيد هر كو عاقلست ز ان كه در خلوت صفاهاى دلست ظلمت چه به كه ظلمتهاى خلق سر نبرد آن كس كه گيرد پاى خلق گفت پيش آ زخمم او را قاهرست تو ببين كان شير در چه حاضر است گفت من سوزيدهام زان آتشى تو مگر اندر بر خويشم كشى تا به پشتى تو اى كان كرم چشم بگشايم به چه در بنگرم من به پشتى تو تانم آمدن تو نگه دارم در آن چه بىرسن چون كه شير اندر بر خويشش كشيد در پناه شير تا چه مى دويد چون كه در چه بنگريدند اندر آب اندر آب از شير و او در تافت تاب شير عكس خويش ديد از آب تفت شكل شيرى در برش خرگوش زفت چون كه خصم خويش را در آب ديد مرو را بگذاشت و اندر چه جهيد در فتاد اندر چهى كاو كنده بود ز ان كه ظلمش بر سرش آينده بود چاه مظلم گشت ظلم ظالمان اين چنين گفتند جمله عالمان هر كه ظالمتر چهش با هولتر عدل فرموده است بدتر را بتر اى كه تو از ظلم چاهى مى كنى از براى خويش دامى مى تنى بر ضعيفان گر تو ظلمى مى كنى دان كه اندر قعر چاه بىبنى < / شعر >