ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٠ - اين دنيا مقصد نهايى نابينايان است و گذرگاهى براى بينايان
مقتضاى استعداد فطرى او است ، با اين حال نمى توان گفت : شخصيت انسانى بالاتر و با عظمتتر از كمال و خدا ميباشد . در اين گفتار مغالطه ايست ناشى از اختلاط بالقوهء محض و بالفعل در موضوع مزبور . آنچه كه شخصيت انسانى بالاتر است از آن ، دريافت مطلوبيت كمال است كه خود كمال بالقوه است و همچنين استعداد خداجويى است ، نه خود كمال فعلى و خدايابى فعلى . و امّا تحقق خود كمال و خدايابى فعلى قطعا هدف اعلاى شخصيت انسانى هستند كه موجب اعتلاى موقعيت و درجهء شخصيت آدمى مى باشند از آنچه كه طبيعت فعلى شخصيت اقتضاء مى كند . حال با توجه باين مطالب روشن مى شود كه چرا كسى كه اين دنيا را مقصد نهايى تلقى كند كور است كور يعنى كسى كه مى تواند ببيند ، ولى نمى بينيد . كدامين انسان است كه با بينائى و مغز و روان معتدل خود ، حقارت اين دنيا را در برابر شخصيت و جوهر عظيم خود نبيند امّا بينايان ، اين دنيا را با همهء جاذبيتهايش و با همهء امتيازات مطلوبى كه دارد ، گذرگاهى مى بينند كه با حركت اختيارى و با هدفگيرى والا در آن حركت مى كنند و هر لحظه به مقصد نهائى خود نزديكتر مى گردند . اين گونه حركت مستند بر علت است : آن علت اينست : كسى كه اين دنيا را در ارتباط با خويشتن از نظر هويت و ارزش مى شناسد ، قطعى است كه چنين شخصى مى داند كه از كجا مى آيد . يعنى او مى داند كه از حكمت و مشيت خداوندى بوجود آمده است و يقينى است كه بوجود آمدن از آن منبع با عظمت براى هدفى بسيار والاتر از خور و خواب و خشم و شهوت و طرب و عيش و عشرت است كه نابينايان را به خود مشغول مى دارد ، زيرا فقط با درك اين حقيقت است كه مى فهمد مسافرتى كه در عرصهء هستى شروع كرده است ، هنگامى شايستگى پيدا مى كند كه بداند از كجا آمده است و بقول شيخ محمود شبسترى :
< شعر > دگر گفتى مسافر كيست در راه كسى كاو شد ز اصل خويش آگاه < / شعر >