ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٢ - قصهء آن دباغ كه در بازار عطر فروشان از بوى عطر و مشك بيهوش و رنجور شد ) *
كه همان گونه كه يك انسان رشد يافته از شنيدن سخنان پليد و كثيف و آلوده به خرافات احساس زجر مى كند ، يك انسان نماى دور از كمال نيز از شنيدن سخن حق و عدالت و آزادى و علم و معرفت و هر حقيقتى كه مربوط به كمالات انسانى است ، احساس شكنجه مى كند . داستان زير را كه احتمالا در مباحث گذشته هم مورد استشهاد قرار دادهايم ، با تحريك ذوق و بينائى درونى مطالعه فرماييد :
قصهء آن دباغ كه در بازار عطر فروشان از بوى عطر و مشك بيهوش و رنجور شد ) * < شعر > آن يكى دباغ در بازار شد تا خرد آنچه و را در كار بد ناگهان افتاد بيهوش و خميد چون كه در بازار عطَّاران رسيد بوى عطرش زد ز عطاران راد تا بگرديدش سر و بر جا فتاد همچو مردار اوفتاد او بىخبر نيم روز اندر ميان رهگذر جمع آمد خلق بر وى آن زمان جملگى لا حول گو درمان كنان آن يكى كف بر دل او مى براند و ز گلاب آن ديگرى بر وى فشاند او نمى دانست كاندر مرتعه از گلاب آمد و را اين واقعه آن يكى دستش همى ماليد و سر وان دگر كه گل همى آورد تر < / شعر >