ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٧ - مطلب دوم
همان بهشت موعود الهى است كه آن مردم براى خود ايجاد كردهاند اينان هنگامى كه دهان باز مى كنند يا قلم روى كاغذ مى گذارند ، شنونده و يا خواننده خود را در مقابل يك فيلسوف كاملا مطلع و يك حكيم تمام عيار و يك انسان متقى و عارف كامل مشاهده مى كند . او گمان مى كند اين اشخاص همان ربّ النوعهاى انسانى هستند كه نه تنها به تاريخ انسانى معنى بخشيدهاند ، بلكه درست همينها هستند كه حكمت خلقت جهان هستى را در روى زمين تجسم دادهاند گاهى هم رسوايى ، سراغ اين نابكاران را مى گيرد :
< شعر > ناصح دين گشته آن كافر وزير كرده او از مكر در لوزينه سير هر كه صاحب ذوق بود از گفت او لذتى مى ديديد و تلخى جفت او نكتهها مى گفت او آميخته در جلاب قند زهرى ريخته هان مشو مغرور زان گفت نكو ز ان كه دارد صد بدى در زير او او چو باشد زشت گفتش زشت دان هر چه گويد مرده آنرا نيست جان گفت انسان پاره اى ز انسان بود پاره اى از نان يقين كه نان بود زان على فرمود نقل جاهلان بر مزايل همچو سبزه است اى فلان بر چنان سبزه هر آن كاو بر نشست بر نجاست بيشكى بنشسته است بايدش خود را بشستن از حدث تا نماز فرض او نبود عبث ظاهرش مى گفت در ره چست شو و از اثر مى گفت جان را سست شو ظاهر نقره گرا سپيد است و نو دست و جامه مى سيه گردد از او آتش از چه سرخ رويست از شرر تو ز فعل او سيه كارى نگر برق اگر چه نور آيد در نظر ليك هست از خاصيت دزد بصر < / شعر >