ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٤ - قصهء آن دباغ كه در بازار عطر فروشان از بوى عطر و مشك بيهوش و رنجور شد ) *
آن مردم انطاكيه ( اهل آبادى كه خداوند رسولانى براى آنان فرستاد ، و آن مردم ) آنان را طرد و تهديد كردند كه اگر از تبليغ دين دست برنداريد شما را سنگسار نموده و عذاب دردناكى را از ما خواهيد چشيد - < شعر > چون ز عطر وحى كژ گشتند و گم بد فغانشان كه تَطَيَّرْنا بِكُمْ ما به لغو لهو فربه گشته ايم در نصيحت خويش را نسرشتهايم هست قوت ما دروغ و لهو و لاغ شورش معده است ما را اين بلاغ رنج را صد تو و افزون مى كند عقل را دارو به افيون مى كند گند شرك و كفر ايشان بيحد است هين كه دباغ اوفتاده بيخود است < / شعر > معالجه كردن برادر دباغ دباغ را بخفيه به بوى سرگين < شعر > خلق را مى راند از وى آن جوان تا علاجش را نبيند آن كسان سر به گوشش برد همچون راز گو پس نهاد آن چيز بر بينى او كاو به كف سرگين سگ ساييده بود داروى مغز پليد آن ديده بود چون كه بوى آن حدث را وا كشيد مغز زشتش بوى ناخوش را شنيد ساعتى شد مرده جنبيدن گرفت خلق گفتند اين فسونى بد شگفت كاين بخواند افسون به گوش او دميد مرده بود افسون به فريادش رسيد جنبش اهل فساد آن سو بود كه ز ناز و غمزه و ابرو بود هر كه را شك نصيحت بود نيست جز بدين بوى بدش بهبود نيست < / شعر > اگر ابو ذر غفارى بجاى آيهء شريفهء ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الأَحْبارِ وَالرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ ) [١] ( و كسانى كه طلا و نقره را متراكم و آن دو را راكد ساخته و در
[١] التوبه آيه ٣٤ .