ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٣ - قصهء آن دباغ كه در بازار عطر فروشان از بوى عطر و مشك بيهوش و رنجور شد ) *
< شعر > آن بخور عود و شكر زد بهم و اندگر از پوششش مى كرد كم وان شده خم تا نفس چون مى كشد و اندگر بو از دهانش مى شمد و اندگر نبضش گرفته از خرد منتظر تا نبض او چون مى جهد تا كه مى خورده است يا بنگ و حشيش خلق درماندند اندر بىهشيش پس خبر بردند خويشان را شتاب كه فلان افتاده است اينجا خراب كس نمى داند كه چون مصروع گشت يا چه شد كاور افتاد از بام طشت يك برادر داشت آن دباغ زفت گر بزو دانا بر آمد زود تفت اندگى سرگين سگ در آستين خلق را بشكافت و آمد با حنين گفت من رنجش همى دانم ز چيست چون سبب دانى دوا كردن جليست چون سبب معلوم نبود مشكل است داروى رنج و در آن صد محمل است چون بدانستى سبب را سهل شد دانش اسباب رفع جهل شد گفت با خود هستش اندر مغز و رگ توى بر تو بوى آن سرگين سگ تا ميان اندر حدث او تا به شب غرق دباغى است او روزى طلب با حدث كرده است عادت سال و ماه بوى عطرش لا جرم دارد تباه پس چنين گفته است جالينوس مه آنچه عادت داشت بيمار آتش ده كز خلاف عادتست آن رنج او پس دواى رنجش از معتاد جو چون جعل گشته است از سرگين كشى از گلاب آيد جعل را بيهشى هم از اين سرگين سگ داروى اوست كه بدان او را همى معتاد و خوست الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ را بخوان رو و پشت اين سخن را باز دان ناصحان او را به غير يا گلاب مى دوا سازند بهر فتح باب مر خبيثان را نسازد طيبات در خور و لايق نباشد اى ثقات < / شعر >