ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٥ - يكى از مقدّسترين حالات روحى انسان موقعى بروز مى كند كه در آن هنگام كه پاسخ سؤالى را كه نمى داند ، سكوت كند ، و مقدّستر از آن اينست كه به سكوت محض قناعت نورزد و با كمال شجاعت و صراحت بگويد ١٧١ من نمى دانم ١٨٧ و با احساس عظمتى كه در بارهء واقعيّات و لزوم آشنائى با آنها دارد ، بهمين ١٧١ نمى دانم ١٨٧ هم قناعت نكند و حركت خود را ادامه دهد و در رديف جويندگان و سؤال كنندگان در بارهء واقعيّتى كه نمى داند قرار گيرد
جواب جلوگيرى مى نمايد . اگر عدم اجتماع شرايط ذهنى و وضع روانى صاحب سؤال و واقعجو ، ناشى از عوامل جبرى مربوط به شخص او بوده و هيچ راهى براى شكستن آن عوامل جبرى وجود نداشته باشد ، در اين فرض چنانكه تكليفى براى دارندهء سؤال وجود ندارد همچنين هيچ مسؤوليّتى براى دانايان و عالمان آن واقع نيست . و اگر عدم آمادگى كسى كه واقعيّتى را مى جويد ، مستند به عدم اجتماع شرايط تعلَّم بوده باشد [ در حالى كه متصدّيان امور اجتماعى مى توانند آنرا برطرف نمايند ] يا مستند به مسامحهء خود دارندگان سؤال در درون كه آنرا ابراز نمى كنند بوده باشد ، باز در اين فرض هم بر عهدهء متصدّيان ارشاد ذهنى و روانى جامعه است كه مردمى را كه با داشتن نياز بواقعيّتها از طرح سؤال در بارهء آنها امتناع مى ورزند ، ارشاد نمايند و آنانرا به طرح سؤال در بارهء واقعيّات وادار سازند ، زيرا منابع اسلامى با جدّىترين دستورات ، تحصيل معرفت بر واقعيّات را مخصوصا آن قسمت را كه حيات آدمى بدون شناخت آنها پوچ است ، مورد الزام قرار داده است .
يكى از مقدّسترين حالات روحى انسان موقعى بروز مى كند كه در آن هنگام كه پاسخ سؤالى را كه نمى داند ، سكوت كند ، و مقدّستر از آن اينست كه به سكوت محض قناعت نورزد و با كمال شجاعت و صراحت بگويد : « من نمى دانم » و با احساس عظمتى كه در بارهء واقعيّات و لزوم آشنائى با آنها دارد ، بهمين « نمى دانم » هم قناعت نكند و حركت خود را ادامه دهد و در رديف جويندگان و سؤال كنندگان در بارهء واقعيّتى كه نمى داند قرار گيرد .
در اين دنيا اگر كسى پيدا شود و در برابر هر مسأله و سؤالى اظهار علم نمايد و از « نمى دانم » چنان وحشت كند كه از آشاميدن زهر مهلك ، بدون ترديد چنين كسى بنوعى اختلال مغزى يا بيمارى روانى مبتلا است كه هنوز در ليست اختلالات و بيماريهاى مغزى و روانى ثبت نشده است تا در صدد پيدا كردن طرق معالجهء آن برآيند . چگونه ممكن است يك انسان با داشتن مغز و روان سالم ، با علم باين كه اگر جزئى در مجموعهء اجزاء و روابط عالم هستى و در همهء اجزاء و شئون مادّى و روحى انسان كه در ارتباط كامل با يكديگر بوجود خود ادامه مى دهند ، مجهول بوده باشد ، ادّعاى علم در بارهء كلّ