ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٤١ - بمنكرين الهيّات بگوئيد هر اندازه كه آگاهى و بينائى يك انسان عالىتر باشد ، آن انسان الهىتر است
گفته است . مولوى متديّن است ، مولوى حكيم است ، مولوى عارف است . شما مى بينيد اين مرد با كمال صراحت مى گويد : هر اندازه درجهء آگاهى و بينائى آدمى بالاتر برود ، بهمان اندازه آن انسان الهىتر و من او ربّانىتر مى گردد . اين مولوى متديّن ، حكيم و عارف است كه ميان آگاهى بطور عموم و الهى بودن ، اثبات تلازم مى نمايد . آيا با اين حال باز مى گوييد : دين عامل تخدير تودهها است آيا باز بر اين عقيده هستيد كه دين ضدّ آگاهىها است ، آيا وجود خود مولوى به تنهائى با آن سوز و گداز عرفانى و دينى همراه با اطَّلاعات عظيم علمى محض و حكمى كه غير قابل توصيف با اندازه گيريهاى متداول است نمى تواند خطاى قضيّهء فوق ( دين عامل تخدير تودهها است ) را اثبات نمايد < شعر > خود جهان جان سراسر آگهيست هر كه بيجان است از دانش تهى است < / شعر > در اين بيت هم اثبات مى شود كه جان يعنى آگهى . از طرف ديگر آدمى باندازهء بينشى كه دارد جهان هستى را براى خود مطرح مى نمايد - < شعر > عالمش چندان بود كش بينش است چشم چندين بحر هم چندينش است < / شعر > آيا ما راه براى وصول به بينائى داريم آرى ، آدمى مى تواند با افزودن به دانشها و معارفهايش به مقام بينش برسد ، مقام بينش بالاتر از درجات علم است - < شعر > وين عجب ظنّى است در تو اى مهين كه نمى پرّد به بستان يقين هر گمان تشنهء يقين است اى پسر مى زند اندر تزايد بال و پر چون رسد در علم پس پر پا شود مر يقين را علم او پويا شود ز ان كه هست اندر طريق مفتتن علم كمتر از يقين و فوق ظنّ علم جوياى يقين باشد بدان وان يقين جوياى ديد است و عيان اندر ألهاكم بجو اين را كنون از پس كلَّا پس لو تعلمون مى كشد دانش به بينش اى عليم گر يقين بودى بديدندى جحيم آن بخارى غصّهء دانش نداشت چشم بر خورشيد بينش مى گماشت هر كه در خلوت به بينش يافت راه او ز دانشها نجويد دستگاه با جمال جان چوشد هم كاسه اى باشدش ز اخبار و دانش تاسه اى < / شعر >