تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٢٣٥ - رهنمودهايى از آيات
مىخواهد طعامى بسازد، و با خويشتن گفت كه پيامبر خدا را (صلّى اللَّه عليه و آله) مىكشد و اصحابش را دنبال مىكند. آن گاه جبرييل فرود آمد و حضرتش را از آن سوء قصدها آگاه كرد. پس پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) به مدينه بازگشت «و گفتهاند: ايشان گفتند: بلى، ابى ابو القاسم! آنچه دوست مىدارى به تو دهيم، سپس با يكديگر خلوت كردند، و در آنجا (كعب بن اشرف) گفت: شما اين مرد را ديگر هرگز در چنين وضعى مناسب براى ترور شدن نخواهيد ديد، و پيامبر خدا در كنار ديوار يكى از خانههاى آنان نشسته بود، و آنها گفتند: مردى بر بام اين اتاق بالا رود و تخته سنگى بر او بيفكند. و در حالى كه پيامبر خدا با چند تن از اصحاب خود بود خبر تصميمى كه آن گروه گرفته بودند از آسمان به وى رسيد. پس برخاست و به اصحابش گفت: «شما از جاى خود دور نشويد» و خود به جانب مدينه باز آمد، چون اصحاب ديدند پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) دير كرد به جستجوى او برخاستند ... تا به وى رسيدند. آن گاه پيامبر (ص) آنچه را يهوديان به مكر و غدر اراده كرده بودند و مىخواستند انجام دهند، به ايشان خبر داد. آن گاه پيامبر خدا (صلّى اللَّه عليه و آله) به محمد بن مسلمه فرمان قتل كعب بن اشرف را داد (و او وى را كشت) و سرش را بر گرفت». [١] پيامبر (صلّى اللَّه عليه و آله) چون دشمنى و غدر آنها را دريافت و طبيعة از ارتباط ستون پنجم (جاسوسان) منافقان با آنها آگاه شد عزم جنگ با آنان كرد.
پس به محمد بن مسلمه انصارى گفت: «نزد بنى نضير برو و به آنها خبر ده: كه همانا خداى عزّ و جلّ مرا از غدرى كه مىخواهيد بكنيد آگاه كرده است. پس يا از سرزمين ما بيرون رويد و يا آماده جنگ باشيد» گفتند: ما از سرزمين تو بيرون مىرويم. آن گاه عبد اللّه بن ابى (سركرده نفاق) كس نزد آنها فرستاد كه بيرون نرويد و بمانيد، و محمد را به جنگ بخوانيد، و من با قوم خود و هم پيمانهاى خويش به شما يارى مىدهم، اگر بيرون رويد من نيز با شما مىروم، و اگر بجنگيد من نيز
[١] - مجمع البيان، ج ٩، ص ٢٥٧.