قواعد فقه - محقق داماد، سيد مصطفى - الصفحة ٢٩٤
قطع يد جارى شد. جوان دست بريده كه از دستش خون مىچكيد، دار القضاء
را ترك كرد و به سوى منزل خود روانه گشت. در ميان راه با يكى از مخالفين حكومت عدل
على مواجه شد. او كه فكر مىكرد براى تحريك فردى عليه حكومت، فرصت خوبى است، جلو
آمد و گفت: «دست تو را چه كسى قطع كرد؟»
انتظار داشت با عكس العمل تند و ابراز جملات تلخ و دشنام عليه على
(ع) مواجه شود يا دست كم، عليه حكم صادره نقد و ايراد بشنود؛ چرا كه به يقين، نقد
احكام و حتى اعتراض به اعمال حكومت در زمان على (ع) امرى كاملا رايج بود و به هيچ
وجه كسى براى اعتراضات و انتقادات متحمل مجازات نمىشد.
با شگفتى در پاسخ با جملاتى از اين قبيل روبرو شد:
قطع يمينى سيّد الوصيين، و اولى بالناس بالمؤمنين، على بن أبي طالب
امام الهدى، السابق الى حساب النعيم، الهادى الى الرشاد ... و الناطق بالسداد ...؛
دست مرا قطع كرد سيّد اوصياء، صاحب اختيار مؤمنان، على بن ابى طالب، پيشواى هدايت،
پيشرو بهشت خداوند، رهنماى نيكوكارى، صاحب گفتار نيكو و صحيح.
سؤالكننده گفت: «او دست ترا بريده و تو اين گونه او را ستايش مىكنى!
امر عجيب و شگفتى است!
[١]
اكنون پرسش اصلى اين است كه آيا مىتوان شرايط اجتماعى فوق الذكر را
با شرايط متقابل آن مقايسه نمود؟ در پاسخ بايد گفت: «هرگز»؛ براى مثال، چگونه شخص
مرتكب عمل شنيع مىتواند خويشتن را راضى سازد كه براى برودت عذاب الهى، نزد كسى كه
او را نمىشناسد و نمىداند چهكاره است و شب را چگونه به صبح رسانده، اقرار
نمايد؛ در حالى كه اين احتمال براى وى وجود دارد كه مرجع قضايى نشسته بر اريكهى
قضا، على رغم تخصص علمى و آگاهى فنى، خود مبتلا به فساد اعمال باشد و چند صباحى
ديگر به همين جرم يا نظاير آن محكوم شود!
به اين حديث نيز توجه فرماييد (حديث مفصّل است به اختصار نقل مىشود):
در زمان خلافت مولى على (ع)، زنى به حضور وى آمد و اقرار به زنا كرد و از آن حضرت
با
[١] مجلسى، بحار الانوار، ج ٤٠، ص ٢٨٢.