مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٨٦ - احوال علیّ بن أبیحمزه بطائنی
[١]* بغى و ستم وارد شدند.
على بن جعفر گفت: آرى سوگند به خدا؛ و ما هم که عموهاى وى محسوب مىشدیم با او ستم نمودیم.
حسن گفت: فدایت شوم، شما با او چکار کردید؟ براى من بازگو کنید، زیرا که در مجلس شما حضور نداشتم.
على بن جعفر گفت: برادران امام رضا و همچنین ما عموهایش، همگى به او گفتیم: تا به حال در میان ما امامى با چهرۀ تند و سیاه رنگ نیامده است.
امام رضا به آنها گفت: ”او پسر من است.“
آنها گفتند: رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم به حکم قیافهشناسان تن در داده است، اینک قاضى و حاکم میان ما و میان تو قیافهشناسان هستند.
حضرت فرمود: ”شما بفرستید به دنبالشان بیایند، و امّا من نمىفرستم. و آنان را از مطلب و مرادتان با خبر نکنید، و شما در خانههاى خود بمانید!“
چون قیافهشناسان آمدند، و ما در بستان نشستیم و عموهاى حضرت و برادرانش و خواهرانش صفّ بستند، و به حضرت امام رضا علیهالسّلام جُبّهاى پشمینه پوشاندند و یک کلاه (قَلَنْسُوَه) برزگرى و کار بر سرش نهادند و بر گردنش یک بیل نهادند، و به او گفتند: تو داخل بستان برو به طوریکه خود را نشان دهى که چون کارگر عمله در آنجا به کار اشتغال دارى! و سپس حضرت أبوجعفر امام محمّد تقى را آوردند و به قیافهشناسان گفتند: این طفل را به پدرش ملحق کنید! آنها گفتند: از میان این جمعیّت هیچکس پدر او نیست؛ ولیکن این عموى پدر اوست، این عموى اوست، این عمّۀ اوست. و اگر در اینجا پدرى براى او باشد همانا صاحب بستان است؛ به علّت اینکه قدمهاى او با قدمهاى وى یکسان است.
و چون حضرت أبوالحسن امام رضا علیهالسّلام از میان بستان به سوى ایشان باز آمدند، گفتند: این است پدر این طفل.
علىّ بن جعفر میگوید: من که این واقعه را مشاهده کردم برخاستم و آب دهان حضرت أبوجعفر را مکیدم و به او گفتم: شهادت میدهم که تو امام من در نزد خدا مىباشى.
پس حضرت رضا علیهالسّلام گریستند و گفتند: اى عمو جان من! آیا نشنیدى که پدرم مىگفت: رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم مىگفت: ”پدرم به فداى پسر بهترین کنیزان باد! او پسر کنیزى است از بلاد نُوبَه، که دهانش پاک و طیّب است، و رحمش برگزیده و اختیار شده است. *