مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٧٧ - احوال علیّ بن أبیحمزه بطائنی
حاضر نشدند سر تسلیم و اطاعت نسبت به امام زمانشان فرود آورند، و همه از حضرت رضا علیه السّلام برگشتند و گفتند که: موسی بن جعفر [علیهماالسّلام] نمرده است و زنده است؛ مانند کیسانیّه که قائل به حیات محمّدبن حنفیه شدند، برای آنکه تسلیم امام زنده خود حضرت سجّاد زینالعابدین [علیهالسّلام] نشوند؛ و مانند عمر که در رحلت رسول خدا [صلّی الله علیه و آله و سلّم] فریاد میزد: محمّد نمرده است، چهل روز دیگر برمیگردد و با منافقین جنگ میکند، برای آنکه أبوبکر که در خارج مدینه در سُنْحْ[١] بود، به مدینه برسد و مردم فوراً با أمیرالمؤمنین [علیه السّلام] بیعت نکنند، و همین که أبوبکر رسید و گفت: رسول خدا [صلّی الله علیه و آله و سلّم] مرده است، عمر گفت: محمّد مرده است.
باری وکلای موسی بن جعفر [علیهما السّلام] بعد از شهادتش گفتند: امامت به همین امام ختم شده است و دیگر امامی نیست؛ و لذا آنها را «واقفیّه» گویند و علناً، جحوداً و استکباراً حجّت خدا علی بن موسیالرّضا [علیهما السّلام] را انکار کردند و او را که والی این ولایت بود، تکذیب نمودند؛ چه غربتی از این بالاتر؟!
و نه تنها خودشان تسلیم نشدند، بلکه شیعیان پدرش حضرت موسیبن جعفر علیهما السّلام را نیز به خود دعوت نموده و از پیروی حضرت ثامنالأئمّه منع کردند، و برای خود حزب و دستهای تشکیل داده و بدعت در دین گذارده و جماعت واقفیّه از اسلام فرقۀ خاصّی تشکیل دادند.[٢]
احوال علیّ بن أبیحمزه بطائنی
یکی از بزرگان و وکلای حضرت موسی بن جعفر [علیه السّلام] و از دعائم
[١]ـ محلّی است در یک فرسخی مدینه که اهل ابوبکر آنجا بودند و برای ملاقاتشان میرفت. (محقّق)
[٢]ـ جهت اطّلاع بیشتر پیرامون این مطلب به روح مجرّد، ص ٢٠٩ إلی ٢٤٤ مراجعه شود. (محقّق)