مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣١٢ - حکایت شیعه شدن سلطان محمّد خدابنده
گفت: به من سلام کرده چون از من خوف دارد؛ باد گفت: برویم از خودش سؤال کنیم.
گرگ گفت: به باد سلام کردم.
سرما گفت: آیا از من نمیترسی؟ گفت: آنجا که باد نباشد از تو ترسی ندارم. گرما گفت: از من نمیهراسی؟ گفت: آنجا که باد نباشد از تو خوفی ندارم.
[حکایت شیعه شدن سلطان محمّد خدابنده]
حضرت آقا ـروحی فداهـ فرمودند:
سلطان محمّد خدابنده زن خود را سه طلاقه نمود در یک مجلس؛ (مطابق مذاق عامه که میگویند حرمت میآورد و حلّیت او محتاج به محلّل است) بعداً پشیمان شد، خواست زن خود را بگیرد، به هر یک از علمای عامه مراجعه کرد، گفتند: مفرّی نیست از آنکه اوّل محلّل بگیری!
گفت: آیا در هیچ فرقه از فرق مسلمانان کسی نیست که بگوید محتاج به محلّل نیست؟ گفتند: جماعت ضعیفی هستند به نام رافضه، آنها بدون محلّل جایز میدانند؛ ولی مذهب آنان مطرود مذاهب علماست. گفت: عالم آن جماعت را بیاورید!
علاّمه حلّی ـرضوان الله علیهـ را آوردند؛ علاّمه قضیّه را میدانست. سلطان مجلسی ترتیب داده مملوّ از بزرگان و علماء، همه دور تا دور نشسته و سلطان در صدر مجلس قرار گرفته و در دو طرف سلطان مقداری برای شاه حریم گذاشته بودند؛ علاّمه داخل مجلس شده نِعال خود را زیر بغل خود گذارده یکسره رفت و در حریم سلطان پهلوی سلطان نشست.
علماء همه به دیده تمسخر نگریستند و گفتند به سلطان: دیدی که گفتیم اینها قدر و اهمیت ندارند؛ این مرد در این مجلس با شکوه کفشهای خود را زیر