مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٠٧ - حکایت زنده نمودن کبوتر مرده توسط یکی از اولیاء خدا
پاشنه درآورده وارد انبار شدم، و تمام گندمها را برداشته و یکی دو سه من باقی گذاردم؛ پس از مدّتی صاحب گندم آمد و گفت: میخواهم گندمها را بردارم، گفتم: برو بردار. مرد آمد و درب انبار را باز کرد دید گندمها نیست؛ از من سؤال کرد، گفتم: من چه میدانم، خودت انبار کردی و انبار را قفل نموده رفتی، شاید موشها بردهاند! مرد کُرد هیچ نگفت؛ اسب خود را سوار شده دو دور گرد کاروانسرا گشت و بعد رو کرد به خدا گفت: ای خدا چند خروار گندم را موشها بردهاند؟! و هیچ نگفت و از کاروانسرا خارج شد.
پس از مدّتی من به طهران آمدم و میخواستم از آنجا به نقطهای مسافرت کنم، صندوقچه آهنی کوچکی داشتم که در آن پول زرد و جواهرات خود را قرار داده بودم، پرسیدم شخص امین در اینجا کیست که من این صندوقچه را در نزد او به امانت گذارم؟ همه گفتند: فلان صرّاف.
من صندوقچه را نزد صرّاف بردم و درب او را قفل نمودم؛ صرّاف صندوقچه را وزن نموده تحویل گرفت. پس از مراجعت از سفر نزد صرّاف رفتم و صندوقچه را طلب کردم، مرد صرّاف صندوقچه را آورده وزن نموده به همان مقدار قبلی بود بدون آنکه قفل آن دست خورده باشد؛ صندوقچه را در منزل آورده باز کردم دیدم پر از خرده آهن است! دیدم دیگر پیش صرّاف رفتن و مرافعه هم فایده ندارد. دانستم که این، تلافی همان گندمها است که از مال آن بیچاره مرد کُرد برده بودم.
حکایت زنده نمودن کبوتر مرده توسط یکی از اولیاء خدا
شب یکشنبه، ١٤ / ج ٢ / ١٣٧٧
حضرت آقا فرمودند: یکی از اعیان شهر همدان درویش مسلک بود و با طایفه گونآبادیها که بسیار منحرف و دارای شنایع و قبایح افعال و اخلاقند روابط داشت ـ و با سایر فرق صوفیه نیز سر و کار داشته ـ تا بالأخره از همه آنها منزجر شد و دعاوی همه آنها را باطل دید و از تمام آنها برگشت، و با خود خیال میکرد که اصلاً این حرفها