مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٧٨ - داستان میهمان بیدارعلی
برای من باقی خواهد ماند؟! و من با چه زبانی شرح این عمل خطا و خیانتبار خود را که منجرّ به خطای بزرگتر شد بازگو نمایم.
صبح که درِ اطاق را زن گشود که میهمان برای وضو و قضاء حاجت بیرون آید میهمان سرِ خود را پائین انداخته و یکسره از منزل خارج شد، بدون هیچ خداحافظی! و پیوسته در شهر تبریز مواظب بود که به درویش بیدارعلی برخورد نکند و رویاروی او واقع نشود، لذا هر وقت در بازار از دور بیدارعلی را میدید به گوشهای میخزید و یا در کوچهای و دکّانی مختفی میشد تا درویش بیدارعلی بگذرد.
اتّفاقاً روزی در بازار مواجه با بیدارعلی شد و همینکه خواست مختفی شود بیدارعلی گفت: گِدا! گِدا! من حرفی دارم: (گِدا به اصطلاح ترکهای آذربایجانی به افراد پَست و در مقام ذلّت و فرومایگی میگویند) در آن شب که در رختخواب تغوّط کردی چرا مثل بچّهها تغوّط کردی؟
میهمان شرمنده گفت: سوگند به خدا که من تغوّط نکردم و شرح داستان را مفصّلاً گفت ـ انتهی کلام استاد علاّمه.[١]
اقول: شاید این حکایت بسیار آموزنده باشد و آن اینکه هرکسی بخواهد گناه خود را به گردن دیگری بیندازد خداوند او را مبتلا به شرمندگی بیشتر میکند؛ چون همانطور که آبرو نزد انسان قیمت دارد آبروی دیگران نیز محترم و ذیقیمت است، و هیچ کس نباید آبروی انسان محترم دیگری را فدای آبروی خود کند، و الغاء گناه از گردن خود و القاء آن را به گردن دیگری در عالم کون و واقع و متن حقیقت عملی مذموم و غلط است، و انسان همیشه باید متوجّه باشد که نظام کون بیدار است و عمل خطای انسان را بدون واکنش و عکسالعمل نخواهد گذاشت.
[١]ـ این حکایت آموزنده در مهر تابان، ص ٣٣٧ نیز آمده است.