مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٠٥ - حکایت اسب سوار و همیان گمشد١٧٢٨ او
عظیم سر از آب بیرون آورده طعمه میخواست، یونس فرمود: من طعمه این حیوانم، مرا در حلق او افکنید! گفتند: تو مردی بزرگوار هستی و شایستۀ ما نیست که تو را در دهان او اندازیم. فرمود: من طعمه این حیوانم؛ بالأخره امر را به قرعه موکول کردند. قرعه به نام یونس اصابت نمود، دوباره و سهباره قرعه زدند به نام یونس اصابت کرد، یونس را در دهان نهنگ انداختند.
ظاهراً شش روز در شکم نهنگ بود و خدا نهنگ را امر فرمود که یونس را هضم مکن. پس از این، امر شد که او را بیرون بینداز! نهنگ یونس را بیرون انداخت، کنار ساحل در زیر درخت انجیری قرار گرفت. آنقدر ضعیف و لاغر شده بود که یارای حرکت نداشت و قادر بر حرکت نبود، طاقت سرما و گرما به کلّی از بین رفته بود؛ خداوند آهوئی را مأمور نمود تا در اوقات معیّن آمد و یونس را از شیر خود غذا میداد تا آنکه به حال آمد و به گناه خود معترف سپس به سوی قوم برای هدایت آنها حرکت کرد.
[حکایت اسب سوار و همیان گمشدۀ او]
روز شنبه، ١٣ / ج ٢ / ١٣٧٧
حضرت آقا ـ روحی فداه ـ فرمودند:
پیغمبری در بالای کوهی زندگانی مینموده، به حال خود مشغول بوده و در دامنۀ کوه چشمۀ آبی جاری بود؛ مردم گاهگاهی از آنجا تردّد مینموده، استراحت مینمودند.
پیغمبر روزی دید مردی آمد اسب سوار، از اسب پیاده شد و بر لب چشمه آمده سر و صورت خود را شست و قدری استراحت نموده همیان خود را که در آن پولهای خود را گذارده بود از کمر باز نموده و در گوشهای گذاشت. پس از استراحت، سوار بر اسب شده و رفت و اتفاقاً همیان خود را فراموش نموده؛ پس از ساعتی جوانی آمده بر لب چشمه، دست و صورت خود را شست و استراحت