مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٠٣ - داستان عذاب قوم حضرت یونس علیه السّلام
گفت: پس دکّان خود را حرّاج کنم و از اینجا بروم.
پاسبان گفت: کسی در حرّاجی دکّان شما حاضر نمیشود مگر آنکه شما بروید نزد حاکم و بگوئید: من شخص غریبی هستم و در اینجا به آداب و رسوم آشنا نیستم، شما فقط اجازه فرمائید که هنگام حرّاجی مردم از من حرّاجیها را بخرند. مرد رفت نزد حاکم و مطلب را گفت؛ حاکم گفت: چون شما غریب هستید استثناءً این مساعدت را با شما میکنیم که به نحو حرّاج مال خود را فروخته و از اینجا بروید.
[داستان عذاب قوم حضرت یونس علیهالسّلام]
لیلۀ جمعه ١٢/ ج ٢ / ١٣٧٧
حضرت آقا فرمودند:
حضرت یونس آستانش دو نفر بیشتر نبودند، (یعنی پیروان او) یکی حضرت روبیل که مردی عالم و عالیقدر بود و دیگری تنوخا؛ بقیّه همگی متمرّد بودند. حضرت یونس علیهالسّلام هرچه آنها را بیم میداد قبول نمیکردند و از عذاب خدا نمیهراسیدند تا آنکه فرمود عذاب خدای تعالی خواهد آمد، و علامات او را بیان نمود که در روز اوّل ابر سیاهی آسمان را فرا خواهد گرفت و رنگش تبدیل یافته تا آنکه در روز سوّم عذاب نازل خواهد شد؛ این را گفت و از شهر خارج شد.
فردا صبح هنگامی که خورشید در آمد، وضعش متغیّر بود و آثار عذاب ظاهر بود. مردم نزد پادشاه رفتند و او را از قصّه خبر دادند. سلطان گفت: بروید گردش کنید اگر یونس را در شهر یافتید بدانید که عذاب نازل نخواهد شد و اگر از شهر بیرون رفته عذاب خواهد آمد؛ پس از گردش دیدند یونس در شهر نیست و خود را آماده عذاب نمودند.