مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣١١ - سلام کردن گرگ به سرما و گرما و باد
کسی که در آن منزل بود من بودم که پرستاری از او میکردم و در اطاق او میخوابیدم و حتّی آنکه رختخواب خود را پهلوی رختخواب او قرار میدادم، و هرچه میگفت رختخواب خود را دورتر بینداز، قبول نکردم و با خود گفتم زیاد مهم نیست اگر او بمیرد من هم بمیرم، تا آنکه آن مرد خوب شد. اهل و عیال او همه به منزل برگشتند؛ آن مرد گفت: درب را ببند و أحدی را راه نده! درب را بستم و یک نفر را راه ندادم.
ما دو نفر تنها در منزل بودیم تا آنکه پس از سه روز من طاعون گرفتم و از طرف دولت برای جلب من به بیمارستان آمدند! تاجر صاحبخانه گفت: محال است بگذارم او را به بیمارستان ببرید و متعهّد شد که اگر بمیرم همه اثاث البیت را آتش زده و دارائیش ضبط دولت گردد. همسایگان از ترس جان خود از بیم سرایتِ طاعونِ من به آنها، گرد صاحبخانه جمع شده خواستند به هر وسیلهای هست او را راضی کنند که مرا به بیمارستان بفرستد، صاحبخانه حاضر نشد.
باری، خودش مراقب حال من بود و اتفاقاً در اطاق من میخوابید و بسترش را پهلوی بستر من قرار میداد تا بحمد الله پس از دو سه روز شفا یافتم؛ و این از عجائب روزگار است که دو نفر طاعونی در یک منزل شفا پیدا کنند! و این تفضّل خدا بود؛ چون که آن دو خود را در راه دیگری ایثار کردند.
[سلام کردن گرگ به سرما و گرما و باد]
لیله دوشنبه / ١٥ ج ٢ / ١٣٧٧
حضرت آقا ـروحی فداهـ فرمودند:
گرگی راه میرفت و در سر راه خود به سرما و گرما و باد برخورد کرد، دید که هر سه ایستادهاند، سلام کرد.
سرما گفت: به من سلام کرده چون از من میترسد او را هلاک کنم؛ گرما