مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣١٣ - حکایت شیعه شدن سلطان محمّد خدابنده
بغل گذارده، آنوقت هم در صدر مجلس پهلوی سلطان نشسته!
علاّمه گفت: کفشهای خود را برداشتم زیرا که ترسیدم شما کفشهای مرا بدزدید، همانطوری که پیغمبر وارد مسجد شدند و احمد حنبل کفشهای حضرت را دزدید؛ همه فریاد برآوردند این دروغ است، زیرا احمد حنبل در زمان رسول خدا نبوده است! گفت: ببخشید اشتباه کردهام مالک دزدید؛ گفتند: این هم افتراست؛ مالک در زمان رسول خدا نبوده است! گفت: ببخشید ابوحنیفه دزدید؛ گفتند: او هم نبوده است! گفت: ببخشید شافعی دزدید؛ گفتند: او هم نبوده است! گفت: اگر این ائمّه اربع شما در زمان رسول خدا نبودهاند پس چگونه رئیس مذهب و احکام رسول خدا شدهاند؟! همه عاجز ماندند.
سلطان خندید و گفت: آیا در مذهب شما عیال من، به من بدون محلّل حلال میگردد؟ علاّمه گفت: بلی. سلطان گفت: به چه دلیل؟ گفت: من همینقدر دلیل میآورم که تو قبول کنی؛ زیرا هر دلیل آورم، این علماء چون مردمان معاندی هستند قبول نخواهند کرد. گفت: دلیل خود را بیاور! گفت: من یک نماز به مذهب آنها میخوانم و یک نماز به مذهب خودم، به نظر تو هر کدام صحیحتر است بدان آن مذهب راست است.
علاّمه گفت مقداری شیره آوردند و با آن وضو گرفت، و بعد یک پای خود را به نجاست آلوده نموده بلند نگاه داشت که در نماز داخل نشود، و محل سجده خود را فضله سگی قرار داده و پوستی از جلد سگ به دوش گرفته و بدون تکبیر گفت: «دو برگ سبز» (تفسیر (مُدْهَامَّتَانِ)؛[١] زیرا که سنّیها به جای حمد و سوره دو آیه از دو سوره و لو ترجمهاش هم باشد، آن نماز را کافی میدانند.) و به رکوع رفت.
[١]ـ سوره الرّحمن (٥٥) آیه ٦٤.