مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٠٢ - داستان یک ایرانی متقلّب در سوئد
[داستان یک ایرانی متقلّب در سوئد]
حضرت آقا فرمودند: وضعیّت ایران بسیار خراب است، زیرا مردمان ایران بسیار متقلّب و دروغگو و خائن هستند؛ مردم پاکستان را که دیدهام بسیار نجیب و ساده و راستگو هستند.
میگویند: سوئد از همه جا مردمانش راستگوتر و صادقترند و اصلاً خیانت در آنجا وجود خارجی ندارد. یک نفر ایرانی در آنجا دکان داشت؛ (و معمولاً مردم که میخواهند مسافرت کنند و سوار قطار میشوند کسی نیست که از آنها طلب بلیط کند، زیرا آنها در صندوقی پول میاندازند و بلیطی در ازاء پول بیرون میآید و خودشان غالباً بلیط را پاره میکنند) این ایرانی با خود گفت که من که سوار قطار میشوم بلیط نمیگیرم. سوار شد، اتفاقاً بر حسب تصادف مأمور بازجو از او طلب بلیط نمود، او گفت: من بلیط نگرفتهام. گفت: اسمت چیست؟ شغلت چیست؟ مسکنت کجاست؟ همه را یادداشت کرده و با او چیزی نگفته رفت.
ایرانی چون به دکّان خود برگشت و دکّان را باز نمود، دید مردم از او چیزی نمیخرند؛ تا ظهر معطّل شد کسی از او چیزی نخرید. فردا و پس فردا به همین منوال هیچ کس از او چیزی نخرید. بالأخره به عجز آمده، آمد نزد پاسبان پُست، و علّت را از او سؤال کرد. پاسبان پست خندهای نموده، گفت: آقا مگر شما روزنامه نمیخوانید؟
گفت: نه.
گفت: دولت در روزنامه شما را خائن معرفی نموده و جرم شما آن است که هیچ کس دیگر از شما چیزی نخواهد خرید.
گفت: هیچ چاره ندارم؟
گفت: نه.