مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٨٤ - حکایتی در توکّل مرحوم قاضی (ره) به خداوند
اینجا پول نیست.
فرمودند: «باز هم خالی کن!»
من خاکهای کف کته را قدری برداشتم، ناگهان یک روپیه که بالغ بر دو دینار فعلی میشود پیدا کردم، فرمودند:
«این را بردار و برای منازل غذا و نفت و غیره تهیّه کن!»
و ظاهراً آن کته چندین سال بود که خالی نشده بود و به اسباب ظاهر بسیار بعید به نظر میرسید که ایشان اطلاع بر وجه کف کته داشته باشند.
حکایتی در توکّل مرحوم قاضی (ره) به خداوند
داستان دیگر آنکه مرحوم قاضی (ره) روزی از بازار بزرگ نجف عبور مینمودند، یکی از اهل علم و دوستان ایشان برخورد به ایشان نمود و عرض کرد: کجا میروید؟ فرمودند: «به کوفه!»
اتفاقاً با اینکه هیچ وقت از ایشان سؤال نمیکرد، پرسید: آیا برای رفتن به کوفه پول دارید؟ فرمودند: «ندارم!»
من گفتم: پس چگونه میروید؟ فرمودند: «از قدرت خدا دور نیست!»
من یک مرتبه در دلم خطور کرد که این سیّد دیوانه است چطور با نداشتن پول به کوفه میتوان رفت؟! و اتفاقاً پیش خود هم هیچ پول نداشتم تا اقلاً به عنوان قرض به ایشان بدهم. یکمرتبه ایشان صورت خود را به طرف بنده نموده و با حالت غضب به من نگاه کردند!
با هم رفتیم تا اواخر بازار، ناگهان یک مرد عربی پیش آمد و دست ایشان را بوسید و یک ربع دینار به ایشان داد! ایشان فرمودند:
«دیدی گفتم از قدرت خدا دور نیست!»
پس ایشان چای و قند و جیگاره خریده و مرا به کوفه دعوت کرد من عذر